#مردی_میشناسم_پارت_209
دستش را بالا آورد. دکمه ی کج شده ی پیراهن مردانه ی نارنجی اش را مرتب کرد و نگاهش را تا چشمان طاهر بالا کشید. طاهر تنها نظاره گر رفتارش بود. پلک زد. تمام جراتش را جمع کرد و آهسته زمزمه کرد: میشه من و ببوسی؟
***
مژگان ریمل خورده اش پرپشت تر به چشم می آمدند. چشمان درشت و زیبایش هم با هر بار پلک زدنش خودنمایی میکردند. گونه های برجسته اش آدمی را وسوسه میکرد نیشگونی از گونه هایش بگیرد.
لبهایش صورتی بود. صورتی کمرنگی که گونه هایش را بیشتر به رخ می کشید. بینی تقریبا گوشی اش حسابی به صورتش می آمد. نیازی نبود به دنبال زیبایی برود. این دخترک پیش رویش زیبا بود. همچون فرشته هایی که تنها یک بال کم دارند.
مستانه خواسته بود ببوسدش؟ ببوسدش؟ به همین سادگی؟ بوسیدنش این چنین ساده نبود.
هنوز هم در ذهنش جدالی برپا بود. جدالی برای روشن کردن آنچه میخواهد. جدالی برای یافتن تفاوت بین احساساتش... در این جدال؛ چگونه می توانست مستانه را ببوسد؟ چگونه می توانست برای اینکار پیش قدم شود.
مردمک سیاه چشمان مستانه روی صورتش چرخ می خورد. دستبند کادویی مستانه روی مچ دستش بسته شده بود. بوی عطرش تمام مشامش را پر کرده بود. پس چرا نمی توانست طبق خواسته ی او عمل کند؟
دوستش داشت. نمی توانست نسبت به دخترک بی تفاوت باشد. نمی توانست نسبت به احساساتی که مستانه بیدارشان کرده بود بی تفاوت باشد. چانه ی برجسته ی دخترک لرزید. قلب او را هم لرزاند.
مستانه نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت.
ناامید شده بود. از اینکه دوباره تکرار نکرده بود خوشحال شد. از اینکه مستانه برای این بوسیده شدن پا فشاری نمیکرد، باعث شادی اش می شد. در این لحظه توان این کار را نداشت.
اما خوشحالی اش لحظه ای طول نکشید که مستانه گفت: میدونم وقتی بری دیگه برنمیگردی.
صدایش لرزید: میدونم... دیگه اسمی از من نمیاری.
شوکه شد.
مستانه ادامه داد: میدونم نمیخوای من و ببینی. نمیخوای کنارت باشم. میدونم به نظر تو من فقط یه بچه ام. فکر میکردم میتونم بهت نشون بدم چقدر دوست دارم اما اشتباه میکردم. حق داری باور نکنی. دیگه نمیخوام اذیتت کنم. نمیخوام مجبورت کنم بهم دروغ بگی...
-:مَس...
سر بلند کرد و در میان جمله اش گفت: نمیدونم چرا دوست دارم. شاید واقعا دلیلی برای دوست داشتنت نباشه. فقط میدونم وقتی نیستی دلم میخواد بمیرم. وقتی پیشتم انگار رو ابرام. نمیدونم دوست داشتن چطوری میشه. برای من عاشق بودن یعنی همین... وقتی یکم دیر میای نگرانت میشم و وقتی میدونم اینجا بالای اتاقم خوابیدی انگار دنیا رو بهم میدن.
چشمانش به اشک نشست اما اشک نریخت. تمام توانش را به کار بسته بود پلک نزند. گفت: منم فکر میکردم جای بابامی... ولی مثل بابام دوست نداشتم. بابا وَلی خودم بهترینه. بهترین بابای دنیا... تو هیچوقت نمیتونی جای اون و برام بگیری. بابا میخواست دوست داشته باشم اما من نداشتم. با هم دوست بودیم. خوش میگذشت. غذاهات خوشمزه بود اما تا اون شبی که موهام و بافتی هیچوقت فکر نکرده بودم که بدون تو زندگی کردن چقدر میتونه سخت باشه. تا اون شب نمیخواستم دوست داشته باشم.
لب گزید. سعی کرد بغضش را فرو دهد. بالاخره نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد و پلک زد. قطره های اشک روی گونه هایش سرازیر شد. به سرعت دست بلند کرد و قطره اشک ها را پاک کرد: اشتباه کردم میخواستم نگهت دارم. حق داری... باید بری. برو... دیگه نمیخوام جلوت و بگیرم. دیگه نمیخوام مجبورت کنم دوسم داشته باشی. نمیخوام مجبور بشی تحملم کنی. دیگه لازم نیست بخاطرم بخندی و سعی کنی سر عقلم بیاری. فکر کنم دیگه خودم سر عقل اومدم. میشه دفتر و دستبند و بهم برگردونی؟ برات یه هدیه تولد دیگه میخرم ولی اون و چون فکر میکردم دوسم داری بهت دادم. فکر کنم اگه خودم نگهش دارم بهتر باشه...
برگشت و با قدم های بلند به سمت در دوید که طاهر با چند گام بلند خود را به او رساند. درست جلوی در خروجی... درست روبروی پله هایی که پایین می رفتند متوقف شدند.
به چشمان عسلی مستانه زل زد. به چشمانی که رگه های قرمز احاطه اش کرده بودند. بینی سرخ شده و موهای پخش شده ی روی صورتش...
romangram.com | @romangram_com