#مردی_میشناسم_پارت_208


نریمان اخم کرد و در سکوت به روبرو چشم دوخت. مستانه سر خم کرد و پاهایش را بالا کشید: نمیخوام برم خونه...

نریمان راهنما زد. از اولین بریدگی دور زد. مستانه نپرسید مسیرشان کجاست... ذهنش چنان درگیر افکارش بود که نمی توانست ذهنش را آرام کند.

سرش را به شیشه تکیه زده و چشم بسته بود که نریمان چند ضربه به شیشه زد: میخوای بیای پایین؟

متعجب نگاهش کرد: کجا؟

-:با پدرت تماس بگیر... میخوایم یه فیلم ببینیم.

اخم کرد: حوصله فیلم ندارم.

-:قول میدم بهت خوش بگذره.

با تردید پیاده شد و همراه نریمان وارد سالن سینما شد. با راهنمایی های نریمان پیش رفتند و وقتی روی صندلی نشست به طرفش برگشت: چه فیلمی هست؟

نریمان دست به جیب برد. دستمال کاغذی ها را به سمتش گرفت: بگیر...

متعجب به دستمال های سفید توی دست نریمان نگاه کرد: چیکارشون کنم؟

-:گریه کن.

چشمانش در کاسه گرد شد: گریه؟

-:وقتی فیلم شروع شد پا به پاش گریه کن. نه بخاطر درد شخصیت های فیلم... بخاطر خودت. وقتی تموم شد آروم شدی... بزار آروم بگیری و بعدش میتونی هر فکری که توی ذهنت هست و پیاده کنی.

نگاهی به سالن تقریبا خلوت انداخت. صندلیها در هر ردیف تقریبا یک یا دو صندلی پر بود. با شروع فیلم به صندلی اش تکیه زد. نریمان سکوت کرده بود. ابتدای فیلم چیز دردناکی نداشت اما به اواسط فیلم رسیده بودند که اشک هایش سرازیر شد. چشمانش می سوخت و گریه اش بند نمی آمد. شخصیت داستان برای از دست دادن فرزندش میگریست و او برای از دست دادن طاهر...

با پایان فیلم دست نریمان روی دستش نشست. با مهربانی انگشتانش را فشرد و لبخند مهربانی به رویش زد. حق با نریمان بود. آرام شده بود... حال آرام بود. گویا چیز سنگینی از روی قلبش برداشته شده بود. نریمان بی حرف تا سر کوچه رساندش و با تک بوقی تنهایش گذاشت.

قدم هایش را آهسته برداشت. به سمت خانه... طول کوچه را طی کرد. نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد اما دیگر اهمیتی نداشت. میخواست زمان بگذرد. تلاشش را کرده بود. از این پس دیگر توانی برای مبارزه نداشت. میدان را برای طاهر خالی میکرد. میخواست اینبار طاهر باشد که بخاطرش مبارزه میکند.

وارد خانه شد. صدای آهنگ عربی از طبقه ی بالا به گوش می رسید. در را آرام بست. نگاهی به پله ها انداخت. کفش هایش را از پا کند و پا روی اولین پله گذاشت. اولین پله را بالا رفت. یک قدم دیگر و بعد میدان مال طاهر بود... طاهر بود که باید انتخاب میکرد.

با ورودش به طبقه ی دوم نگاهش روی طاهر که روی مبل نشسته و به دستبند روی مچ دستش خیره بود ثابت ماند. آرام سلام کرد. طاهر سر برداشت و با دیدنش لبخند زد: کی اومدی؟

جلو رفت. روبروی طاهر ایستاد. خیلی نزدیک تر از همیشه...

طاهر سرش را کاملا خم کرده بود تا ببیندش.

romangram.com | @romangram_com