#مردی_میشناسم_پارت_207
نریمان خود را جلو کشید: ببین مستان... یه نگاه خوب بنداز به دور و برت. مگه طاهر نمیگه دوست داره. مگه نمیگه عاشقته...
از ذهن کوچک مستانه گذشت. طاهر هرگز نگفته بود عاشقش است.
نگاه از چشمان نریمان دزدید و نریمان ادامه داد: وقتی اینا رو مدام تکرار میکنه نمیتونه بره. اگه میره یعنی اینکه داره دروغ میگه. میخواد فرار کنه. پس اونی که تو میگی نیست. که اینقدر راحت داره فرار میکنه.
با حرص در حالی که سعی میکرد صدایش پایین باشد گفت: طاهر اینکار و نمیکنه. فرار نمیکنه.
-:پس این رفتارش و چی میگی؟ داره ولت میکنه بره مستان. چرا چشمت و بستی روی همه چی و فکر میکنی قراره همه چی همینطور خوب پیش بره.
با عصبانیت عقب کشید. کتاب و خودکارش را در کوله اش انداخت.
نریمان متعجب گفت: داری چیکار میکنی؟
-:میخوام برم خونه.
-:قرار بود تا بعد از ظهر باهم باشیم. مگه نمیخواستی بری با فرانک درس بخونی؟
از جا بلند شد: الان نمیخوام برم. میخوام برم خونه...
سوزنش گیر کرده بود. نریمان با خشم بلند شد. پالتویش را به تن کشید و به سمت پیشخوان به راه افتاد. قبل از نریمان از کافه بیرون زد. نریمان سریع به دنبالش آمد و به سمتش ماشینش قدم برداشت و در ماشین را باز کرد.
حقش نبود تنها برود؟ اگر نریمان راست میگفت؟ اگر حق با نریمان می بود؟ تنها ده روز به رفتن طاهر باقی مانده بود. ده روز و... میرفت... طاهر می رفت. بغض کرد. روی صندلی کمک راننده کنار نریمان نشست و نریمان بی حرف ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. میترسید... از آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد می ترسید.
اشک هایش سرازیر شد. نریمان از سرعت زیاد ماشین کم کرد و غرید: چرا گریه میکنی؟
اشک هایش را پاک کرد: اگه بره میمیرم.
-:نزار بره...
به سمت نریمان برگشت: چطوری؟ چطوری نزارم بره؟
-:شاید بهتر باشه ازش بخوای بمونه.
-:خواستم. نموند.
نریمان تشر زد: پس فراموشش کن.
هق هقش شدت گرفت: نمیتونم.
romangram.com | @romangram_com