#مردی_میشناسم_پارت_206


-:هوووم.

-:قول بده بهش فکر میکنی.

-:هوووم.

برگشت. وَلی پشت به او دراز کشید. به دستبندی که کنار چمدانش بود خیره شد و گفت: اگه میخوای مراقب مستانه باشم باید به میرزایی فکر کنی.

صدایی از وَلی نیامد. غرید: شنیدی چی گفتم؟

وَلی پاسخی نداد. اما مطمئن بود شنیده است. دست پیش برد. دستبند را برداشت. هدیه تولد از فرشته کوچولو... شاید این دستبند زندگی اش را تغییر می داد همانطور که مستانه زندگی اش را تغییر داده بود.

دست به دستبند چرم روی مچ دستش برد و در حال باز کردنش از ذهنش دستبندی گذشت که سالها پیش به ویدا هدیه داده بود. در مسافرتش به اصفهان آن را به دخترک گل فروش سر خیابانی داده بود.

دستبندش را در چمدان انداخت و دستبند کادویی مستانه را به روی مچ دستش بست. به دوستت دارم حک شده با خط میخی خیره شد که وَلی غرید: چراغا رو خاموش کن.

از جا بلند شد و به سمت کلید رفت. وَلی دستانش را روی سینه محکم کرده بود و چشم به دیوار داشت. کلید را زد و برعکس وَلی دراز کشید و سر به روی بالشت وَلی گذاشت. وَلی سرش را بلند کرد: خودت بالشت نداری؟

چشم بست و گفت: اینقدر بخیل نبودی...

***

خودکار را روی میز انداخت و چشم از نوشته های کتاب گرفت.

نریمان فنجان مقابلش را پس زد: اگه دوست داره چرا داره میره؟

-:الان نمیتونه با این شرایط به دوست داشتن فکر کنه.

-:ما مردا خیلی راحت با این چیزا کنار میایم. اگه یکی و دوست داشته باشیم نمیتونیم یه روزم ازش دور بشیم.

مستانه دست زیر چانه اش زد: طاهر هر کسی نیست.

نریمان اخم کرد: بله طاهر شماست.

-:چرا اینطوری شدی نریمان؟ فکر میکردم میخوای کمکم کنی به دستش بیارم.

-:دقیقا مشکل همینه. ببین بیخودی دلت و خوش کردی. داره گولت میزنه. میخواد ولت کنه بره مطمئنم بعدش حتی پشت سرشم نگا نمیکنه.

به فکر فرو رفت. شاید حق با نریمان بود. اگر برنمیگشت. گفته بود دنبالش می رود. گفته بود رهایش نمی کند. طاهر را رها نمیکرد.

romangram.com | @romangram_com