#مردی_میشناسم_پارت_219


امجد چشمانش را باریک کرد: چیزی شده؟

-: نه دکتر...

فرانک به جایش پاسخ داد: باباش داره ازدواج میکنه. اینم درگیر مراسمات عروسی و این حرفاست.

امجد ابروانش را بالا کشید و لبخند زد: تبریک میگم.

آهسته تشکر کرد و امجد ادامه داد: ما هم دعوتیم؟

لبخندی زد: البته... قدمتون رو چشممون.

امجد با مهربانی پرونده را به سمت موقر گرفت و به سمتشان برگشت و اشاره زد دنبالش راه بیفتند و گفت: از طرف من به پدرت تبریک بگو... امیدوارم خوشبخت بشن.

لبخند زد: ممنونم.

تا دو ساعت بعد شیفت ادامه داشت و بالاخره همراه فرانک از بیمارستان بیرون زدند. رضا با دیدنشان از ماشین پیاده شد. فرانک روی صندلی جلو نشست و مستانه خود را روی صندلی عقب انداخت و چشم بست. رضا از آینه نگاهش کرد: خسته ای...

چشم بسته گفت: خیلی زیاد.

-:میخواستم دعوت کنم همراهمون بیای یه دوری بزنیم.

-:مطئنم تنهایی بیشتر بهتون خوش میگذره.

فرانک به عقب برگشت: اِ... مستانه.

چشم بست: بجون تو خستم فرانک. باید برم وسایلم جمع کنم. قراره اتاق بابا رو هم خالی کنم. به زودی وسایل جدید میرسه هنوز دست به هیچی نزدم.

-:خب چرا بابات خودش دست بکار نمیشه؟

با شیطنت گفت: مگه از نامزد بازی وقت داره؟

رضا و فرانک بلند خندیدند. نفس عمیقی کشید و فوتش کرد. چشم باز نکرده بود. پچ پچ رضا و فرانک را می شنید. شاهد پیوند رضا و فرانک بود. رضایی که فرانک باباتش به نریمان باج میداد پارسال بالاخره قدم جلو گذاشته بود. بالاخره از فرانک خواستگاری کرده بود و حال این دو کفتر عاشق در برابر چشمانش عاشقی میکردند و برایش بیست روزی را زنده میکردند که در ذهنش ماندگار شده بود. بیست روزی که هر شب خوابش را می دید.

چشم باز کرد. به درختان در حال گذر کنار خیابان چشم دوخت. دستانش را روی سینه کشید و در هم قفل کرد. یعنی الان در چه حالی بود؟ کاش می توانست از او خبری بگیرد. کاش می دانست کجاست... کاش می دانست چه می کند. تمام امیدش به نریمان بود. شاید آدرسی بیاید. شاید شماره تلفنی... هر ماه بارها فیسبوک و اینستاگرام و تمام برنامه های ارتباطی را به دنبال نام طاهر غمگسار بالا و پایین می رفت. دریغ از نام طاهر غمگسار...

***

نگاهی به کمد دیواری انداخت. شاید در این کمد دیواری می توانست آدرسی از طاهر بیابد. مطمئنا پدرش به این زودی برنمیگشت. مطمئنا تصمیم نداشت به این زودی برگردد. با ژاله بودنش یعنی دیر وقت می آمد.

romangram.com | @romangram_com