#مردی_میشناسم_پارت_180
نریمان سری کج کرد: وایستادیم جلوی در...
قدمی عقب گذاشت. نریمان نگاهی به اطراف انداخت و میزی را دقیقا گوشه ی کافه جلوی شیشه هایی که مردم در حال رفت و آمد از کنارش میگذشتند نشان داد: اونجا چطوره؟
به راه افتاد. نریمان هم دنبالش می آمد. از اینکه با پسری بیرون باشد، واهمه ای نداشت. قبلا هم با دوست پسرهای فرشته بیرون رفته بودند. همینطور پسرخاله ی شراره... یکبار هم بخاطر موفقیتش برای پذیرفته شدن در تیم مورد علاقه اش، سور داده و ناهار مهمانشان کرده بود. هرچند شراره مجبور شده بود تنهایشان بگذارد.
صندلی را عقب کشید و نشست. نریمان سری کج کرد: وظیفه ی من بود.
لبخندی زد و شانه بالا کشید و کیفش را روی صندلی کنار دستش گذاشت. نریمان روبرویش نشست و دندان های سفید خوش فرمش را با خنده ای به رخ کشید و گفت: فکر کردم نمیتونی بیای.
تمام اشتیاقش را از دست داد: قول دادم درس بخونم.
نریمان دستانش را در هم قفل کرد و خود را جلو کشید: پس چرا ناراحتی؟
-:چون اونقدر عقب افتادم که نمیدونم چطوری جبرانش کنم. هیچی بلد نیستم از مبحثای جدید.
نریمان با نیشخندی گفت: میخوای من کمکت کنم؟
متعجب گفت: مگه بلدی؟
نریمان ابروانش را با شیطنت بالا انداخت و خندید: خودم که نه. ولی میتونم مخ فرانک و بزنم کمکت کنه.
متفکر گفت: فرانک؟! همین دختر داییت!
-:کارش پیشم گیره... هر کاری بخوام میکنه.
دستانش را بهم کوبید و در برابر صورتش گرفت: واقعا؟ میشه؟!
فرانک را بعد از معرفی های نریمان وقتی در مدرسه دیده بود، بخاطر آورده بود. فرانک زرنگترین شاگرد تمام مدرسه بود. فرانک را کمتر کسی بود که نمی شناخت... نامش به عنوان برنده ی مسابقات و المپیاد های علمی همیشه در روی برد ورودی قرار داشت.
نریمان از جا بلند شد و گفت: برم یه چیزی سفارش بدم بعد میام برات میگم.
سری تکان داد و نریمان پرسید: چی میخوری؟
کیک را که به زبان آورد نریمان بشکنی زد: کیک اسفنجی های اینجا حرف نداره. نظرت چیه امتحان کنیم؟
سری به تایید تکان داد و نریمان به سمت پیشخوان به راه افتاد.
جین سرمه ای و کفش های اسپرت جیر پوتین مانندش هم تیپش را کامل کرده بود. خوش تیپ بود. لباسهایش هم جنس خوبشان را به رخ می کشیدند. به تیپ ماشین زیر پایش میخورد. دستش را زیر چانه زد. طاهرش خوش تیپ تر بود. دستبند چرمی که طاهر به دور مچ دستش می بست و پیراهن های مردانه ای که به تن میکرد بهتر بود. طاهر هیکل پرتری داشت. نریمان لاغر بود... طاهر عشق بود. طاهر که در آغوشش میکشید میخواست دنیا مال او باشد.
romangram.com | @romangram_com