#مردی_میشناسم_پارت_179


با غم پلک زد: طاهر گوشیش و خاموش کرده. فقط به بابام زنگ میزنه. باهام حرف نمیزنه... چی قراره درست بشه؟ همه بهم میگن ازش دور بشم. خاله لاله میگه تو نمیتونی براش عشق باشی. میگه اون به چشم یه بچه میبینتت...

نریمان نوشت: میتونی بیای همدیگر و ببینیم.

-:بخاطر نمره هام بابام گفته بیرون رفتن ممنوع...

نریمان نوشت: حیف شد. میومدی می تونستیم یکم در مورد طاهر حرف بزنیم.

کمی فکر کرد. از جا بلند شد. باید میرفت. باید میرفت تا با نریمان در مورد طاهر صحبت کند. باید به سراغ پدرش می رفت. پیام فرستاد: بزار ببینم چیکار میکنم.

با عجله به سمت اتاق وَلی به راه افتاد و چند ضربه به در زد. صدای بله کشدار وَلی اجازه ی ورود داد. در چهارچوب در ایستاد و گفت: بابا میشه با دوستام برم بیرون؟

وَلی اخم هایش را در هم کشید و گفت: الان بهت چی گفتم؟

مستانه لب ورچید: بابا خواهش میکنم. قول میدم دیگه خوب درس بخونم.

وَلی با تردید نگاهش کرد. نمیخواست به این سادگی کوتاه بیاید اما مستانه جلو رفت و دست دور گردنش انداخت. صورتش را بوسه باران کرد: بابایی تو رو خدا... قول میدم. قول میدم درس بخونم.

وَلی دستانش را گرفت و سعی کرد آرامش کند: خیلی خب بسه بسه... تف بارونم کردی.

-:بابایی بزار دیگه. دختر خوبیم. باور کن خوب درس میخونم درست بشه.

وَلی نگاهش کرد و با جدیت گفت: قول دادیا...

مستانه بالا پرید و گونه اش را بوسید: قول قول.

وَلی سر کج کرد: برو...

هیجان زده به سمت در راه افتاد که وَلی گفت: با کدوم دوستت میری؟

با شادی به سمت پدرش برگشت: تازه باهاش آشنا شدم. خیلی خوبه. ازم بزرگتره. یکم باهاش صمیمی تر بشم نشونت میدمش.

وَلی لبخندی زد: خیلی خب مراقب خودت باش. گوشیتم همراهت باشه. بی خبر نمونم.

مستانه لی لی کنان وارد اتاقش شد و لباس پوشید. نگاهش به کتابهایش افتاد. فردا امتحان ریاضی داشت. باید درس میخواند. اما از مبحث جدید هیچ نمی دانست. اخم کرد...

گوشی اش را در کیفش گذاشت و از اتاق خارج شد. برای نریمان پیام فرستاده بود در کافی شاپ میبینتش. بعد از خداحافظی از وَلی بیرون زد. تا سر کوچه پیاده رفت و تاکسی گرفت و آدرس کافی شاپ را داد. وارد کافه که شد نگاهی به اطراف انداخت. نریمان را بخاطر نمی آورد. چشم چرخاند شاید کسی به چشمش آشنا بیاید، کسی از پشت سر گفت: سلام...

سلام را چنان با شور و شوق بیان کرد که مستانه از جا پرید و به عقب برگشت. صورت آشنای نریمان در برابرش قرار گرفت. با پالتوی سیاهی که روی بافت سیاه یقه اسکی اش تن زده بود حسابی خوش تیپ بود. قد بلند هم بود... اما طاهر قد بلندتر بود.

romangram.com | @romangram_com