#مردی_میشناسم_پارت_181


نگاهش به تقویم دیواری بزرگ روی دیوار افتاد...

چیزی به تولد طاهر نمانده بود. چند روز... چند روز دیگر تولد طاهر بود. تولد طاهر... کمی فکر کرد. میخواست بهترین اتفاق زندگی طاهر را برایش رقم بزند. اتفاق خوب؟

نریمان سر جایش برگشت: به چی فکر میکنی؟

سر بلند کرد: تولد...

نریمان لبخند زد و باز هم دندان هایش را ردیف کرد: تولد کی هست؟

-:طاهر!

نریمان سوتی زد و خندید: خوشبحالش... چه زمانی هم متولد شده. میخوای چیکار کنی براش؟

شانه بالا کشید و لب هایش را غنچه کرد: مشکل همینه نمیدونم.

نریمان دست زیر چانه زد: پس بزار من یکم فکر کنم و یه برنامه بریزم... بعد ببینیم میخوایم برای تولد آقا طاهر چیکار کنیم.

-:واقعا اینکار و میکنی؟

-:مگه دوست نیستیم؟

کمی فکر کرد: چه دوستایی که هیچی ازت نمیدونم.

نریمان دست دیگرش را هم زیر چانه اش زد و با شادی گفت: هرچی میخوای بپرس... کیه که جواب نده.

دستش را کنار سرش چرخ داد و گفت: بزار ببینم. چی بپرسم؟!

یک دفعه زل زد به چشمان نریمان: چند سالته؟

-:بیست و سه...

سرش را به طرفین کشید: هووم. بهت نمیاد. بزرگتر میزنی.

-:دست شما درد نکنه. پیرمم کردی.

خندید و پرسید: چیکار میکنی؟

-:علافی...

romangram.com | @romangram_com