#مردی_میشناسم_پارت_176


از جا بلند شد و به سمت در اتاق قدم برداشت که لاله گفت: پیاده شد. میخواست تنها باشه.

اخم هایش در هم کشیده شد. رعد و برق زد و نگاهش به سمت پنجره رفت: این وقت شب؟ تو این بارون؟ خیس میشه الان. مریض میشه.

لاله اخم کرد: نگرانش نباش...

لب ورچید: یعنی چی نگرانش نباش. ببین خاله چطوری بارون می باره؟

منتظر پاسخی از لاله نماند و از اتاق بیرون زد. وَلی در حال صحبت با تلفن بود. نزدیکش شد و صدای پدرش را شنید که گفت: چترم نبردی... بیا خونه... الان وقت پیاده روی نیست.

خود را به پدرش نزدیک کرد. مطمئنا مخاطبش طاهر بود. اما هیچ نشنید.

وَلی گوشی را قطع کرد و گفت: سلام خانم.

بخود آمد و گفت: سلام. طاهر بود؟

وَلی روی مبل نشست: آره.

-:کجاست چرا نیومده؟

-:گفت دیر میاد. نگرانش نباشیم بخوابیم.

لبهایش را بهم فشرد و گرد کرد: تو این بارون؟ سرده... رعد و برقه. شبه.

وَلی خسته چشم بست: بچه که نیست. خودش می فهمه. من میرم بالا بخوابم تو و لاله راحت باشین.

دستش را به دسته ی مبل گرفت و ایستاد. با همان چشمان بسته اولین قدم را برداشت که صدایش زد: بابا...

برگشت و خیره ی چشمان دوست داشتنی دخترکش شد. اما حرفی نزد.

مستانه سر به زیر انداخت و آرام آرام گفت: ط...ا...

با چشمان خمار خوابش پلک زد و گفت: اگه قرار باشه بیاد دنیا نمیتونه جلوش و بگیره. اگه هم قراره بره هر کاری کنی میره... زمان تعیین میکنه چی بهتره...

مستانه هاج و واج به رفتن پدرش خیره شد و سعی کرد آنچه پدرش به زبان آورده بود را تحلیل کند.

کنار لاله ماند تا بخواب برود. بعد از بخواب رفتن لاله از اتاق بیرون زد و در ورود به راهرو را باز کرد. روی دو پله ای که به در خروجی ختم می شد نشست و از سرمای راهرو خود را در آغوش کشید. پاهایش را کنار هم قرار داد و چشمانش را بست. نمی دانست کی بخواب رفت اما با صدای زمزمه ای کنار گوشش چشم باز کرد.

صدای نوازش گونه ای در گوشش نجوا زد: وبحلف انا بالعشره وبالعشره معاک اموت و اعیش (جز تو کسیو ندارم، به لحظه هایی که با هم گذروندیم قسم میخورم

romangram.com | @romangram_com