#مردی_میشناسم_پارت_177


میمیرم و زنده میشم ).

پلک زد. در گوشش باز هم زمزمه شد: بعد یومین او بعد سنین مش هنساه (پس از دو روز و یا حتی پس از سالها هم فراموشت نمیکنم )

مگر می شد این صدا را نشناسد؟ مگر می شد با این صدا خو نگرفته باشد. این صدا را از کیلومتر ها دورتر هم حس میکرد. این بو را می توانست با تمام بی حسی اش لمس کند.

اینبار لب زد: مراقب خودت باش.

چشمانش را کاملا باز کرد. زمان برد تا به تاریکی عادت کند. سر بلند کرد. با بلند شدن سرش طاهر کمی عقب کشید. کمی فاصله گرفت. در تاریکی زل زد به چشمان قرمز شده اش... بوی مرطوب تنش را می توانست به راحتی حس کند. مشخص بود مدت زیادی زیر باران بوده. خیره ی طاهر شد.



لبخندی به رویش زد: برو سر جات بخواب...

همین؟ خواب؟ مطمئنا دیر وقت بود. نگاهی به اطراف انداخت و چشمانش را مالید: دیر اومدی...

طاهر سری کج کرد. لبخندی به صورت مهربان طاهر زد.

-:اینجا یخ کردی. چرا منتظرم بودی. داری بیخودی خودت و اذیت میکنی.

به موهای خیس ریخته روی پیشانی اش خیره شد. تاریکی خانه باعث نمی شد نتواند او را ببیند. گویا چراغی بالای سر طاهر روشن بود و میتوانست کاملا ببیندش.

خود را جلو کشید و خیلی آرام لب زد: نگران بودم.

طاهر با آرامش همانند او خیلی آرام لب زد: نباید باشی.

پلک زد. بغض کرد و دستش را بالا برد. لب گزید و بغضش را فرو داد. موهای خیس ریخته روی پیشانی اش را عقب زد: میخوام نگرانت باشم. میخوام وقتی دیر میای اونقدر اینجا بشینم تا دلت به حالم بسوزه و بیای خونه.

دست طاهر روی دستش نشست. دستش را پایین کشید و گفت: من هیچوقت دلم به حالت نمی سوزه.

می سوخت. طاهر نگرانش می شد. این را مطمئن بود. بارها دیده بود. به هیچ چیزی به این اندازه اطمینان نداشت.

آهسته گفت: اینقدر بدجنس نیستی. وقتی دیروز نگرانم بودی یعنی دلت به حالمم می سوزه. تو نمیتونی تنهام بزاری...

دستش را فشرد. خود را جلو کشید. میخواست ببوستش. میخواست این بوی رطوبت تنش را از نزدیک حس کند. طاهر خود را عقب کشید: نه مستانه... دیگه این اشتباه و تکرار نکن.

-:چرا باور نمیکنی دوست دارم؟

طاهر نگاه دزدید: این عشق اشتباهه... به زودی یکی و پیدا میکنی که واقعا عاشقش میشی. اون موقع فراموش میکنی طاهری بوده.

romangram.com | @romangram_com