#مردی_میشناسم_پارت_175
دستانش را در جیب فرو برد. قطره ای باران در یقه ی کاپشنش افتاد و ستون فقراتش را پایین رفت. لرز کرد اما از سختی قدم هایش کاسته نشد. هیچ چیز نمی توانست درد این لحظه اش را از او بگیرد.
باید می رفت. باید می رفت تا باز هم در کنار تنهایی هایش باشد. باید می رفت تا به راحتی تنهایی هایش را لمس کند. باید از این روزهایی که در این کشور گذرانده بود دل می کند. باید فراموش میکرد در این کشور زندگی جریان دارد.
***
به صفحه ی گوشی خیره شد و نوشت: چرا میخوای باهام دوست باشی؟
به حرف N انگلیسی خیره بود که پاسخ رسید: مگه دوستی بده؟
نوشت: خب چرا من؟ من و مگه میشناسی؟!
چند لحظه بعد اس ام اس رسید: اون روز اومده بودم دنبال فرانک، اما رفته بود. وقتی دیدم وایستادی اونجا کنجکاو شدم. خواستم برسونمت ولی نیومدی... فکر کردم دوستای خوبی میشیم.
-:کلی دوست خوب میتونی بیرون پیدا کنی.
بجای پاسخ سوالش، نوشت: میای نت؟
دست به سمت منوی بالای گوشی برد و اینترنت وایفای را روشن کرد. خیلی سریع پیامی رسید: دوست نداری دوستی مثل من داشته باشی؟
نوشت: تا الان همچین دوستی نداشتم. تجربش نکردم.
-:خب پس بیا تجربه کنیم. اگه بد بود میتونیم بهمش بزنیم. دوستی که زوری نمیشه.
کمی فکر کرد. فرشته هم با دوست پسرهایش این چنین آشنا می شد. نوشت: من یکی دیگه رو دوست دارم.
نریمان پاسخ داد: این و از دیروز بارها تکرار کردی. فهمیدم... خل که نیستم.
ریز خندید و پاهایش را از تخت بالا کشیده و چهار زانو نشست: من که نگفتم. فقط خواستم بدونی.
نریمان با شکلک خنده ای گفت: یبار دیگه بگی مطمئن نیستم ننویسم نچسبونمش به دیوار.
شکلک تعجب گذاشت و نریمان شکلک چشمک فرستاد.
در همین حین در اتاق باز شد. از صفحه ی چت نریمان بیرون آمد و به لاله که در چهارچوب در ایستاده بود خیره شد و لبخند زد: دیر کردین...
لاله روی تخت کنارش نشست: بابات رفته بود مهمونا رو برسونه یکم دیر اومد. من و طاهرم منتظر موندیم برگرده بیایم خونه.
لبخند روی لبهایش عمق گرفت. طاهر هم آمده بود. صفحه ی گوشی را خاموش کرد و گفت: رفت بالا؟
romangram.com | @romangram_com