#مردی_میشناسم_پارت_174
لاله نگاهی به اطراف انداخت: وَلی اومد...
وَلی که بعد از مراسم هتل برای رساندن مهمان ها رفته بود برگشته و با توقف ماشین برایشان بوق زد. با عجله به سمت ماشین دویدند و با تمام تلاششان زیر باران شدید خیس شدند.
وَلی خندید و گفت: حسابی خیس شدینا...
لاله که روی صندلی عقب نشسته بود گفت: چه بارونی هم گرفته. سال تا سال بارون نمیادا...
وَلی از آینه نگاهش کرد: چشم دیدن اینکه تهران بباره رو نداری؟
-:والله بباره ما که بخیل نیستیم. ولی آفتاب و گرمای خودمون و عشقه... اینجا سرده.
سکوتش که طولانی شد وَلی به سمتش برگشت: کجایی رفیق؟
بخود آمد. لبخند کمرنگی به رویش زد: همین جا...
-:میگی همین جا... اما دل و چشمت یه چی دیگه میگه رفیق. من اگه نشناسمت باید برم باغچه بیل بزنم.
دنده را عوض کرد و ادامه داد: خدا بیامرزه ساجده رو... حس میکنم خیلی وقته پیشمون نیست. هنوزم باورم نشده. هفت روز شد... دنیا همینه تا بخودمون بجنبیم تموم شده. تا بخودمون بیایم خودمونم میریم زیرخاک!
آفتاب گیر ماشین را پایین کشید و آینه اش را باز کرد. به تصویر خود در آینه خیره شد. به چشمان قهوه ای اش که همرنگ چشمان ساجده بود. به پیشانی تقریبا صاف و کشیده اش که ساجده هم به ارث برده بود.
دیگر کسی نبود تا شباهتی به او داشته باشد. دیگر هیچکس نبود.
نگاهش را کشید. به وَلی... اگر می فهمید دخترکش چه افکاری در سر می پروراند چه واکنشی نشان می داد؟ مطمئنا بین دخترکش و رفیقش، دخترکش را انتخاب میکرد. حق داشت... باید طرف دخترش را می گرفت. کسی که از گوشت و خونش بود. اما او... دیگر هیچکس را نداشت تا از گوشت و خونش باشد. کسی را نداشت تا بتواند به عنوان فامیل درجه یک معرفی کند.
آفتاب گیر را بالا زد. امروز، در این لحظه بیش از همیشه احساس تنهایی میکرد. نرسیده به خانه گفت: وَلی من این طرفا پیاده میشم.
وَلی متعجب به سمتش برگشت: تو این بارون؟ این وقت شب؟!
-:میخوام یکم قدم بزنم.
وَلی سری تکان داد: خیلی خب لاله رو بزاریم خونه با هم قدم میزنیم.
دستش را روی دستگیره گذاشت: نه باشه بعد. الان میخوام یکم تنها باشم.
وَلی با اکراه ماشین را کنار کشید و توقف کرد. به سرعت پیاده شد و منتظر ماند تا وَلی دوباره ماشین را به حرکت در آورد و بعد در همان مسیری که آمده بودند به راه افتاد. قطرات باران از بین موهایش عبور میکرد و کاملا فرق سرش را لمس میکرد. اهمیتی نداشت.
روزی خبر مرگ پدر و مادر را شنیده بود. ساجده را در آغوش کشیده و تنها به اطرافیان که دست ترحم بر سرشان کشیده بودند خیره شده بود. حال دیگر ساجده ای هم نبود تا در آغوشش بکشد. اما دیگر عمویی هم نبود که با اکراه سرپرستیشان را قبول کند. دیگر زن عمویی هم نبود تا به اجبار دخترک سربار زندگی اش را به ریش خواهر زاده اش ببندد. دیگر هیچکس نبود. تنها بود... خدا هم تنها بود.
romangram.com | @romangram_com