#مردی_میشناسم_پارت_173


-:وقتی مستانه به دنیا اومد.

چشمان طاهر گرد شد. انتظار این یکی را نداشت.

لاله شانه بالا کشید: وقتی رسیدم مستانه تو بغلت بود و سرت و چسبونده بودی به پیشونیش... به روش میخندیدی... اون موقع فکر کردم چقدر پدر خوبی میشی.

لبخندی روی لبهای طاهر نشست. از تصور مستانه ای که روزی در آغوشش بود. اما با یادآوری دیروز که مستانه خود را در آغوش کشیده بود نفسش را فوت کرد.

-:اون روز فکر کردم اگه همسرم تو باشی بچه هام میتونن خوش بخت ترین بچه های روی زمین باشن. اما چند روز طول نکشید که دیدم...

طاهر حواسش را جمع کرد و پرسید: چی دیدی؟

-:نگاهت به ویدا رو... لبخندای یواشکیتونو... پچ پچ کردناتونو... اون موقع بود که قصر آرزوهایی که برای خودم ساخته بودم فرو ریخت. اون موقع بود که از اون بلندی افتادم پایین...

آهسته گفت: نمیدونستم.

-:نگفتم که بدونی... گفتم که بگم... من یبار قصر آرزوهام و به امید تو ساختم و به ویدا باختمت... اینبار هم همون کار و نمیکنم که به خواهر زاده ی خودم ببازمش. هم من میدونم هم وَلی و هرکس دیگه ای که مستانه چقدر برای تو ارزشمنده. مستانه اگه فراموشت کنه تویی که فراموشش نمیکنی.

-:مستانه جای بچه ی منه...

-:تو مستانه رو رد میکنی چون دختر وَلیه... وگرنه اون عشقی که تو از بچگی بهش داشتی عشق پدر و فرزندی نیست.

ابروانش را در هم کشید: داری بزرگش میکنی. توقع داری با یه بچه چیکار کنم؟

-:نباید میذاشتی کار به اینجا بکشه.

-:باید چیکار میکردم که نکردم؟ با دو روز رفتنم کارش به بیمارستان کشید... از همون روزی که حس کردم ازش دور شدم اما برعکس شده. میدونی چه عذابی دارم میکشم؟ جای من نیستی لاله... وایستادی بیرون گود و میگی بتازون... اما چطوری؟! این و بگو تا منم پیش برم. همونطور که تو میخوای بتازونم. مستانه هست... مستانه ای که حاضرم جونم و بدم تا یه لبخند روی لباش بشینه. همون دختری که بخاطر اون الان خواهرم زیر خاکه. اما پشیمون نیستم. از اینکه آینده و گذشتم و فداش کردم پشیمون نیستم. اون دختر برای من ارزشمندتر از این حرفاست.

لاله لبخند زد: برای همینم باور نمیکنم که این پیشنهادی که دادی از ته دل بوده باشه. من نشنیده میگیرمش گویا تو هم هیچوقت به زبونش نیاوردی. شاید دیگه همدیگر و نبینیم. شنیدم کارات داره درست میشه و به زودی میری. مستانه شاید بعد از رفتنت فراموشت کنه. تمام تلاشم و میکنم بعد از رفتنت مستانه فراموشت کنه.

طاهر لبخند تلخی به لب نشاند و خیره اش شد. پلک زد. فراموشش میکرد. به همین سادگی...

دخترک آمده بود تمام هست و نیستش را بهم ریخته بود. تمام افکار و زندگی اش را... حال میخواست به سادگی فراموشش کند. لبخند تلخی به لب نشاند. رعد و برقی زد.

سرش را بالا کشید و به آسمان پنهان شده بین ابرها خیره شد. باز هم رعد و برق زد. گویا بوسه ای زیر چانه اش نشست. به سرعت دستش را از جیب بیرون کشید و دست روی گلویش گذاشت. از حرکت دستانش به روی گلویش اخم کرد. چشم بست... دیگر نمی توانست نام مستانه را به عنوان دخترش به زبان بیاورد. مستانه تمام آنچه در ذهن داشت را بهم ریخته بود. چطور می توانست از مستانه به عنوان دخترش یاد کند؟ کدام دختری با پدرش چنین میکرد؟ کدام پدری می توانست چنین رابطه ای با دخترش داشته باشد.

دخترک بوسیده بودش. با تمام تاکیدش برای عدم اینکار... به بوسه هایش اکتفا نکرده بود.

چشم بست.

romangram.com | @romangram_com