#مردی_میشناسم_پارت_172


بالاخره چشم به صفحه ی گوشی به اتاق برگشت. نگاهش به نام طاهر افتاد. هیجان زده عقب گرد کرد و به آشپزخانه رفت. از بین داروها استامینوفنی بیرون کشید و با لیوانی آب بالا انداخت. تلخی زهر مانند قرص در دهانش پخش شد. چهره در هم کشید و عق زد به سرعت به یخچال هجوم برد و خیاری هم برداشت و گاز زد. در حال گاز زدن خیار و جویدنش گوشی را برداشت و دوباره مسیر اتاق را در پیش گرفت که اس ام اسی رسید: خوشحالم سالم رسیدی. نگرانت بودم.

چشمانش در کاسه گرد شد. این یکی را نمیشناخت. چرا کسی که نمیشناخت چنین پیامی می فرستاد؟! با اخم و عجله نوشت: من میشناسمتون؟ شما کی هستین؟

اینبار پیام سریع تحویل داده شد و جوابش هم به همان سرعت رسید: نریمان!

***

لاله دست به سینه شد: حالا میخوای چیکار کنی؟

چشم از لاله گرفت و به بارش نم نم باران لبخند زد. دو روز مداوم می بارید.

لاله تشر زد: حالا میخوای بری؟

-:میرم.

-:مستانه چی؟ داره به همه از علاقه اش به تو میگه.

لبخند روی لبهایش از بین رفت. پلک زد: میدونم.

-:میخوای چیکار کنی؟

مکث کرد. طولانی... با شانه های افتاده به طور ناگهانی به سمت لاله برگشت: با من ازدواج میکنی؟

زمان برد تا ابروان خوش فرم لاله بالا کشیده شد. چند لحظه دیگر وقت تلف کرد و بالاخره به خنده افتاد و بین خنده اش بریده بریده زمزمه کرد: شوخی خوبی نبود.

پلک زد: کاملا جدی ام...

چند لحظه طول کشید تا لاله دوباره به حالت قبل صاف ایستاد و گفت: مطمئنم خودتم خوب میدونی که من و دوست نداری...

-:مگه نگران مستانه نیستی؟ این بهترین راهه.

-:که بدونم دختر خواهرم به شوهرم چشم داره؟

-:تنها کسی که میتونه باعث بشه مستانه فکر من و از سرش بندازه تویی...

لاله زبانش را بیرون کشید و روی لب پایینی اش به حرکت در آورد. کمی مکث کرد و با نیم لبخندی که روی صورتش کاشته بود گفت: اولین باری که به عنوان یه مرد دیدمت میدونی کی بود؟

باران سمت بارشش را عوض کرده و اینبار آنها را هدف قرار داده بود. قدمی به عقب برداشت تا بیشتر زیر تیرک مغازه قرار بگیرد و در همان حال بازوی لاله را هم گرفت و به کنار خود کشید و گفت: کِی؟

romangram.com | @romangram_com