#مردی_میشناسم_پارت_171
فک طاهر منقبض شد.
خود را بالا کشید. طاهر کمی سر عقب برد. از او فرار میکرد. خود را جلوتر کشید. طاهر خود را عقب کشید اما دست مستانه یقه ی پالتویش را چنگ زد. جلو کشیدش و خود کمی بالا رفت. قبل از حرکتی از طاهر، لبهایش روی چانه اش نشست. طاهر به عقب کشیده شد و او هم همزمان با او جلو رفت اما از طاهر جدا نشد. تقریبا تنش روی تن طاهر افتاده بود. خود را کمی بالا کشید. سینه ی طاهر با سرعت زیادی بالا و پایین می رفت.
به سیاهی قهوه ای چشمانش زل زد. رعد و برقی با صدای پخش شد. سرش را روی سینه ی طاهر گذاشت و دستانش را به روی سینه اش به حرکت در آورد. دست طاهر تا روی دستش بالا آمد اما در آخرین لحظه آن را عقب کشید و زمزمه کرد: مستانه...
سر بلند کرد. کمی خود را بالاتر کشید. دستش را به زیر چانه ی طاهر کشید... در فیلم دیده بود زن این چنین مرد را به بازی میگیرد.
انگشتانش را از گوشه ی یقه ی پیراهن مردانه ی طاهر به داخل هل داد و خط گلویش را با انگشتانش نوازش کرد. طاهر هاج و واج تماشایش میکرد. با حرکت سیب گلوی طاهر خم شد. لبهایش را به زیر چانه اش چسباند و متوجه نشد دست طاهر به پرز های فرش چنگ زد.
با زنگ تلفن طاهر از جا پریده و دور شده بود. بعد هم به بهانه ای از خانه بیرون زده بود. لبش را به دندان گرفت و ریز خندید. از جا بلند شد و به سمت اتاقش به راه افتاد.
گوشی که شارژ خالی کرده و در هنگام رسیدن به شارژ زده بود را جدا کرد و در حال روشن کردنش روی تخت نشست. دستش را روی لبهایش کشید. این بوسه لذت دیگری داشت. هر بار حسهای جدیدی از این بوسه ها کشف میکرد. قلبش را می لرزاند. هر لحظه بیشتر دوست داشت پیش رود. بیشتر و بیشتر... میخواست تمام طاهر را داشته باشد. میخواست طاهر هم ببوسدش...
به محض بالا آمدن سیستم گوشی پیامی روی گوشی اش خودنمایی کرد. پیامی از اسماء که نوشته بود یکی از سال بالایی ها به دنبال شماره اش میگردد و میخواهد با او صحبت کند.
کمی فکر کرد. پوست لبش را به دندان گرفت و نوشت: کی هست؟
خیلی سریع پاسخ رسید: اسمش فرانکه... بدم بهش؟!
پوست لبش کنده شد و درد در صورتش پیچید. از جا بلند شد و در حال براندازی صورتش در آینه نوشت: بده.
گوشی را روی میز انداخت که اس ام اسی از راه رسید. گوشی را برداشت. به همین زودی پیام داده بود؟! فرانک... فکر کرد. فرانکی به خاطر نمی آورد. پیام را باز کرد و با دیدن نام طاهر هیجان زده چشم به متن پیام کشید: «یه استامینوفن بخور تبت و میاره پایین.»
لبخندی روی لبهایش نشست. دوباره و دوباره خواند. دیوانه ی متن شده بود. نگاهی به اطراف انداخت. کاش می شد این متن را قاب بگیرد و به دیوار آویزان کند. دور خودش چرخی زد. احساس میکرد سرش گیج می رود اما بی اهمیت به سر گیجه اش باز هم چرخ زد و بالاخره خود را روی تخت انداخت و سرش را عقب کشید و به پنجره ای که پشت سرش قرار داشت به صورت وارون خیره شد و لب زد: دوست دارم. دوست دارم... خیلی خیلی دوست دارم.
چشم بست. از یادآوری لحظاتی که می توانست لبهای طاهر را ببوسید با وجود لبهایی که کاملا بهم چفت کرده بود لبخند عمیقی روی لبهایش نشست. نمی توانست از آن احساس لذتی که زیر پوستش می دوید و قلبش را به بازی می گرفت دل بکند. ضربان قلبش بالاتر رفته بود. میخواست باز هم اتفاق بیفتد. میخواست باز هم تجربه کند... بارها و بارها تجربه اش کند.
با بلند شدن دوباره زنگ اس ام اس گوشی به سرعت سرش را بالا کشید و غلت زد و گوشی را که کنار دستش روی تخت بود برداشت. شاید باز هم طاهر بود. کاش می شد نوشته باشد دوستت دارم. او هم دوستش داشت؟!
دستش را روی قفل صفحه ی گوشی حرکت داد و با باز شدنش نگاهش روی شماره ی ناآشنای نهصد و دوازده ثابت ماند. ابروانش را در هم کشید و انگشت شصتش را روی اسکرین فشرد.
متنی در برابرش ظاهر شد: سلام. به سلامت رسیدی؟!
متعجب سریع و به تندی روی تخت راست نشست. سرش را در گوشی فرو برد و دوباره و سه بار شماره را خواند. مطمئنا ناآشنا بود. اسما گفته بود فرانک نامی شماره اش را میخواهد. فرانک چرا باید چنین پیامی می فرستاد؟!
بالاخره با تردید صفحه ی پیام گوشی را باز کرد و نوشت: شما؟
پیام زمان برد تا تحویل داده شد. چند بار دیگر شماره را خواند. با تردید از جا بلند شد و خود را به میز تلفن توی پذیرایی رساند و در دفتر تلفن هم به دنبال این شماره گشت. اما نتیجه ای نگرفت.
romangram.com | @romangram_com