#مردی_میشناسم_پارت_170
بغض کرد. اشک هایش سرازیر شد: چرا دوسم نداری؟
-:نمیتونم. نمیخوام...
خود را عقب کشید. رهایش کرد. با پشت دست هایش اشک های سرازیر روی گونه هایش را گرفت و به طاهری که عقب کشیده بود و حال روی زمین رها شده بود خیره شد: چون عمه ام و دوست داری نمیخوای؟ هنوزم عمه ویدام و دوست داری؟
طاهر چنان شوک زده سر بلند کرد که صدای شکستن مهره های گردنش کاملا به گوش رسید. باورش نمی شد مستانه چنین چیزی به زبان آورده باشد. مستانه خود را از روی مبل پایین کشید. در برابرش نشست و دستانش را به دست گرفت: عمه ام و دوست داری؟
طاهر سکوت کرد و مستانه ادامه داد: اون شوهر داره. ازدواج کرده... چرا هنوز دوسش داری؟
طاهر به سختی اما با جدیت و خشم لب زد: دوسش ندارم.
مستانه خود را جلو کشید. سر به سینه اش گذاشت و دستانش را به دور کمرش حلقه زد: پس چرا من و دوست نداری؟ لیدا رو دوست داری؟ لیدا رو میخوای! نمیخوام... باید من و دوست داشته باشی. نمیخوام لیدا باشه. نمیخوام هیشکی باشه. از همشون متنفرم...
دستش را مشت کرد و روی سینه ی طاهر کوبید: چرا دوسم نداری؟
دست طاهر روی دستش نشست و دور مچ دستش حلقه شد. سعی میکرد مانع حرکاتش شود. اما مستانه همانطور ادامه داد: به بابا گفتم دوست دارم. به همه میگم. واسم مهم نیست هیچی واسم مهم نیست. دوست دارم. نمی تونی ولم کنی بری. نمیزارم بری. نمیزارم لیدا و عمه ویدا تو رو ازم بگیرن. میخوام همیشه پیشت باشم. میخوام همش کنارت باشم.
سر طاهر خم شد. دست دیگرش را بالا آورد و به دور شانه های مستانه حلقه زد: حالت خوب نیست. تب داری...
سر بلند کرد. با حس دست حلقه شده ی طاهر به دور شانه هایش کمی خود را عقب کشید و خیره به چانه ی طاهر گفت: میخوام بمیرم. وقتی دوسم نداری میخوام بمیرم. نمیخوام زنده باشم. میخوام برم پیش مامانم. دیگه نمیخوام باشم. نمیخوام بدون تو زندِ...
دست طاهر روی لبهایش نشست و مانع از ادامه ی کلماتی که به زبان می آورد شد.
مژگانش را روی هم فشرد تا از پس پرده ی تار اشکهایش بتواند بهتر صورت طاهر را ببیند. طاهر سعی کرد او را از آغوشش بیرون بفرستد.
نمیخواست از این آغوش جدا شود. سر خم کرد و آرام زمزمه کرد: زشتم؟
طاهر که انتظار شنیدن این کلمه را نداشت متوقف شد. به موهای پخش شده اش خیره شد و گفت: نه...
-:بد ریختم؟
طاهر آهسته گفت: این چه حرفیه؟
خود را از آغوشش بیرون کشید. خیره ی صورتش شد: پس چرا دوسم نداری؟
طاهر تنها صورتش را زیر نظر گرفت.
طاهر دوستش داشت. گفته بود دوستش دارد. دستش را بالا کشید. کف دستش که روی گونه ی طاهر نشست سر طاهر به سمت دستش کج شد. زمزمه کرد: دوسم داشته باش.
romangram.com | @romangram_com