#مردی_میشناسم_پارت_168


پاسخ داد: نه هیچی نیست. حتما رفته خونه. ممنونم.

مرد گفت: باشه نگران شدم اگه خبری شد منم در جریان بزارین.

شماره ی خانه را گرفت. تلفن زنگ خورد و زنگ خورد و بوق ممتد در گوشی پیچید. دست و پایش به لرز افتاده بود. دوباره شماره ی مستانه را گرفت.

باز هم خاموش بود.

ناامید از یافتن مستانه به سمت خانه راند. باید با وَلی صحبت میکرد. باید به وَلی توضیح میداد. همه چیز را می گفت... از علاقه ی مستانه تا پس زدن های خودش... همه چیز را میگفت و برای یافتن مستانه به اداره ی پلیس می رفت.

با توقف ماشین در برابر خانه با عجله پیاده شد. پاهایش را روی زمین می کشید. اهمیتی نداشت شدت رعد و برق بیشتر شده است. اهمیتی نداشت باران با شدت خود را به در و دیوار می کوبد. کلید را در قفل چرخاند و وارد شد. وَلی گفته بود امروز دیرتر برمیگردد. امیدوار بود وَلی در خانه باشد و مجبور نشود تا آمدنش صبر کند. ذهنش تاکید کرد. نمی تواند صبر کند. باید هر چه سریعتر گم شدن مستانه را به وَلی اطلاع دهد.

در آهنی را هل داد و وارد ساختمان شد. هیچ صدایی از خانه نمی آمد. تمام امیدش برای در خانه بودن مستانه از بین رفت. اگر می توانست از درد گم شدن مستانه زیر گریه میزد. این دختر او را به ته درماندگی کشیده بود. کاش می شد گریه کند و فریاد بزند که چقدر از این هجوم اتفاقات خسته است.

دو پله را که به طبقه ی همکف میخورد پایین رفت و راهرو را طی کرده و وارد خانه شد. هوای گرم خانه در صورت یخ زده اش کوبیده شد. نگاهی به خانه انداخت و وارد آشپزخانه شد. گوشی تلفن را برداشت و با خاموش بودن گوشی بیسیم با حرص دندان روی هم سایید و به سمت تلفن گوشه ی خانه که روی میز سیاه قرار داشت راه افتاد. شماره ی وَلی را گرفت. اولین بوق را خورد... دومین بوق و چرخید.

شوک زده به روبرو خیره شد.

صدای وَلی در گوشی پیچید: جونم؟

چنان شوکه بود که حتی لبهایش تکان نخورد. نفسش به سنگینی بالا می آمد. چنین چیزی امکان نداشت... نباید اتفاق می افتاد.

وَلی بود که گفت: الو مستانه تویی؟

چطور می توانست چنین چیزی اتفاق بیفتد؟!

بخود آمد. نگاه از روبرو گرفت و در گوشی آرام زمزمه کرد: سلام.

-:طاهر تویی؟ چی شده بود شماره ی نوایی رو میخواستی؟

نگاهش را دوباره به روبرو برگرداند تا مطمئن شود. با اطمینان از آنچه می دید پشت به آنچه شوکه اش کرده بود ایستاد.

-:کجایی؟

این را کاملا آهسته به زبان آورد.

وَلی با دودلی پاسخ داد: فعلا بانکم یکم کارم طول میکشه بعدشم میرم هماهنگی ها رو برای مراسم فردا انجام بدم. چیزی شده؟

کوتاه گفت: نه!

romangram.com | @romangram_com