#مردی_میشناسم_پارت_167
مستانه چنین کاری نمیکرد. گوشی را خاموش نمیکرد. نگاهی به ساعت انداخت. یک ربع از زمان تعطیل شدن مستانه می گذشت. پایش را با قدرت روی گاز فشرد. ماشین با سرعت پیش میرفت. به چراغ سبز خیره بود. به محض رسیدنش چراغ زرد و بعد رو به قرمزی می رفت که پایش را بیشتر روی گاز فشرد و از چراغ تازه قرمز شده رد شد. وقت نبود. مستانه مطمئنا زیر باران مانده بود.
یک ربعی طول کشید با وجود سرعتش بالایش به جلوی مدرسه برسد. با اینکه چراغ قرمز ها را رد کرده و با تمام سرعت پیش آمده بود اما وقتی در آن باران و خیابان های لیز در برابر مدرسه توقف کرد و چشم چرخاند هیچ خبری از مستانه نبود.
ماشین را خاموش کرد و پایین پرید. به سمت مدرسه رفت و آیفون را فشرد.
صدای سرایدار مدرسه در آیفون پیچید. از همان جا پرسید: از بچه ها کسی تو مدرسه مونده؟
سرایدار با بیحالی گفت: چی؟
-:مستانه مویدی! انگار مونده تو مدرسه... میشه یه لحظه در و باز کنین؟
چند لحظه طول کشید تا در باز شد. فاصله ی حیاط تا ساختمان را با دو طی کرد و در برابر سرایدار میانسال که در ورودی ساختمان ایستاده بود ایستاد و بعد از سلامی کوتاه گفت: مستانه مویدی فکر کنم مونده باشه اینجا...
سرایدار سرش را بالا انداخت: نه نمونده.
-:قرار بود بیام دنبالش یکم دیر کردم. تو این بارون جایی نمیره. شما یه نگاه بندازین. از اولیاء مدرسه کسی نمونده؟
سرایدار بی حوصله گفت: من الان داشتم کلاسا رو تمیز میکردم. خودمم در اصلی و قفل کردم هیچکس نیست.
-:میشه یه نگاه بندازم؟ شاید شما ندیده باشیش...
سرایدار کلافه گفت: میگم نیست. چرا نمیفهمی؟ مثلا میخواد قایم بشه؟
دستی به پیشانی اش کوبید و با فشار آن را تا روی چانه اش پایین کشید و گفت: بارونه... تو این بارون جایی نداره بره.
-:شاید خودش رفته باشه. مگه گوشی نداره زنگ بزن بهش.
-:خاموشه اگه نبود که نمیومدم اینجا با شما سر و کله بزنم.
سرایدار بالاخره کلافه از برابرش کنار رفت و گفت: بیا برو خودت بگرد ببین نیست.
با عجله تشکر کوتاهی کرد و وارد کریدور شد. تمام کلاسها و حتی دفتر را هم گشت اما خبری از مستانه نبود. ناامید به سمت خروجی برگشت که سرایدار طلبکار گفت: دیدی گفتم نیست.
سری تکان داد و بی حرف به سمت در اصلی دوید. در را نیمه باز رها کرد و سوار ماشین شد. روشن کرد و به راه افتاد. اگر مستانه میخواست به خانه برود باید این مسیر را در پیش میگرفت. تا ته خیابان رفت و پیچید. نگاهش آرام آرام به دو طرف خیابان بود تا مبادا مستانه از دیدش گم شود. تا مسیر خانه آرام آرام و با چشمان در حال گردش در دو طرف خیابان پیش رفت. شماره ی مستانه را گرفت و پاسخی دریافت نکرد. بالاخره ناامید دست به دامان وَلی شد و با بهانه ای شماره ی نوایی را گرفت.
از نوایی در مورد مستانه پرسید و مرد با نگرانی گفت: نیومد. گفت میان دنبالش... حتی بهش گفتم اگه کسی نیومد زنگ بزنه برم دنبالش ولی کسی زنگ نزد.
با ناامیدی خداحافظی کرد و به مرد که با نگرانی میپرسید: چیزی شده؟
romangram.com | @romangram_com