#مردی_میشناسم_پارت_166
با خشم غرید: داری چی میگی نمیفهمی چی میگم؟ اون یه دختره پاک و معصومه... یه دختری که شاید حسی که بهم پیدا کرده، اولین احساسش باشه. اولین بار باشه که از نزدیکی به یه مرد حسی پیدا میکنه.
-:تو دوسش داری.
چشم روی هم فشرد و نالید: بجای دخترم.
لیدا دست روی چانه زد: تا کی میخوای به خودت دروغ بگی طاهر...
روی مبل جا به جا شد: من چه دروغی بخودم گفتم؟
-:انکار نکن که وسوسه نشدی.
-: معلوم هست چی داری میگی؟
-: دارم واقعیت و بهت یادآوری میکنم. درسته هم سن باباشی... با زنای زیادی رابطه داشتی. قبلا عاشق شدی و از دستش دادی اما تهش خودتم خوب میدونی مستانه وسوسه ات کرده. زنایی که باهاشون رابطه داشتی اینقدر ناب و بکر نبودن. احساسات مستانه نابه... بکره... مستانه خیلی صادقانه داره با احساساتش به سمتت میاد. این نابی و بکری احساساتش وسوسه ات نکرده؟
قلبش از حرکت ایستاد.
لیدا ادامه داد: مستانه یه دختر هفده ساله هست که داره بهت ابراز عشق میکنه. بتو... تویی که ازش بیست و پنج سال بزرگتری. تویی که رفیق باباشی... جای پدرشی... اما اون عاشقته... با تمام وجودش. وقتی میبینم چطور چشم ازت برنمیداره. وقتی با هر حرکتت تکون میخوره. نگو که متوجهشون نشدی. نگو متوجه نشدی با کوچکترین تغییر حالتت اونم حالتاش عوض میشه.
سر به زیر انداخت و لیدا گفت: طاهر تو دوسش داری... نوع دوست داشتنت نسبت به حسی که اون بهت داره خیلی تفاوت داره. میدونم نمیخوای بیاد سمتت... میدونم هیچوقت نمیتونی به اون دید بهش نگاه کنی اما سعی نکن از خودت برونیش تا شاید احساساتش عوض بشه. این جامعه پر از گرگه... مخصوصا توی این کشور... همه منتظر دخترای ساده ای مثل مستانه ان تا احساساتشون و همونطور که خودشون میخوان به بازی بگیرن. نکن با مستانه طاهر... نذار کارش به جایی بکشه که برای دوری از تو بیفته توی لجن زندگی. مستانه، اون دخترک دوست داشتنی شیرین حیفه برای اینکه اینطوری بخواد بزرگ بشه و توی زندگی دست و پا بزنه. فکر نکن با دور کردنش از خودت بهش لطف میکنی. تو با این کار فقط نابودش میکنی.
طاهر فقط خیره نگاهش کرد.
لیدا خود را جلو کشید. دستانش را روی میزش در هم قفل کرد: طاهر... مستانه اونقدر بچه هست که نتونه جلوی احساساتش و بگیره و کنترلش و از دست بده. خیلی ها منتظرن یکی مثل مستانه پاش بلرزه تا به اسم دوست و رفیق کنارش باشن. اون دختر تو سن بدی قرار داره. نابود میشه اگه ولش کنی به امون خدا... با این دوری کردنا داری همه چی و بدتر میکنی.
رعد و برق زد. لیدا به سمت پنجره ی پشت سرش برگشت و نگاه طاهر به پنجره و بارانی که با شدت خود را به شیشه می کوبید ثابت ماند.
کمی تردید کرد و بالاخره گفت: ماشینت و بهم قرض میدی؟
لیدا لبخندی روی لب کاشت و دست به سوئیچ روی میز برد و روی میز به سمتش سُر داد. با عجله سوئیچ را قاپید و از اتاق بیرون رفت.
سوار آسانسور شد و گوشی را روش کرد. تا بالا آمدن سیستم گوشی، آسانسور هم در طبقه ی همکف توقف کرد. از ساختمان بیرون زد. باران به شدت می بارید. نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن ماشین لیدا، ریموت را فشرد و پشت فرمان نشست.
گوشی را در دستش چرخ داد و در حال به حرکت در آوردن ماشین شماره ی مستانه را گرفت. اولین بوق را که خورد تماس قطع شد. متعجب نگاهش را از جاده گرفت و به گوشی دوخت. مستانه قهر کرده بود؟
دوباره شماره گرفت و اینبار صدایی در گوشی دهن کجی کرد. صدای زنی که با صدای جدی و در عین حال رسایش اعلام میکرد دستگاه مورد نظر خاموش است.
متعجب تماس را قطع کرد و دوباره گرفت. مطمئن بود دفعه ی قبل گوشی زنگ خورده بود. یعنی مستانه بخاطر پاسخ ندادن گوشی را خاموش کرده بود؟ اینکار از مستانه بعید بود.
romangram.com | @romangram_com