#مردی_میشناسم_پارت_165


کسی صدا زد: خانم؟

کسی مطمئنا او را صدا نمی زد.

اینبار فاصله کمتر شد و کسی دوباره صدا زد: خانم...

به عقب برگشت تا کسی که خانم مد نظرش را صدا می زند ببیند. با نگاه سنگین مردی به سمت خود متعجب ایستاد. به تابلوی بزرگی که اعلام میکرد ماشین متعلق به یکی از آژانس ها هست خیره شد.

مرد سری کج کرد: این ماشین و برای شما گرفتن.

چشمانش گرد شد. مرد گفت: بفرمایید سوار شید.

اخم هایش را در هم کشید. چرا باید سوار می شد؟! از کجا معلوم راننده ی آژانس می بود...

مرد از برخورد قطرات باران به سر و صورتش، عصبی کمی خود را عقب کشید و گفت: کسی تماس گرفتن مشخصات شما رو دادن. گفتن توی این مسیر میتونم سوارتون کنم.

متفکر به مرد نگاه کرد که مرد گفت: خانم نمیخواین سوار شین من برم.

با تردید پا به خیابان گذاشت و به سمت ماشین قدم برداشت. نگاهش روی سوناتایی که آن سوی خیابان توقف کرده بود ثابت ماند. یعنی طاهر برایش ماشین فرستاده بود؟

***

روبروی لیدا نشست. لیدا از جا بلند شد. چتر خیسش را گوشه ای باز گذاشت و گفت: چرا گوشیت خاموشه؟

-:مستانه زنگ میزد خاموش کردم.

-:تا کی میخوای فرار کنی؟

طاهر که خود را با مجله های روی میز مشغول کرده بود سر بلند کرد: تا وقتی دست از سرم برداره!

لیدا پشت میزش نشست: به نظرت ممکنه؟

شانه بالا کشید: بالاخره خسته میشه.

-:داری اینطوری نابودش میکنی طاهر...

با خشم سر بلند کرد و زل زد به چشمان لیدا: انتظار داری چیکار کنم؟ برم بگم عشقت و با آغوش باز میپذیرم. اون کسی که جای دخترمه!؟

-:تا کی میخوای فرار کنی طاهر؟

romangram.com | @romangram_com