#مردی_میشناسم_پارت_129


وَلی پا روی اولین پله ای که به طبقه ی دوم ختم می شد گذاشت که گفت: بابا...

به طرفش برگشت و منتظر نگاهش کرد.

آرام پرسید: چیزی شده؟!

-:بعدا میفهمی...

باز خواست قدمی به سمت طبقه ی دوم بردارد که گفت: بابا...

وَلی با خشم به سمتش برگشت: الان وقتش نیست مستانه. بعدا حرف میزنیم.

با عجله پله ها را بالا رفت. پارچ را همانجا گذاشت و به دنبال پدرش دوید. پله ها را سریع بالا رفت. وَلی چرخی در وسط سالن زد و صدا زد: طاهر؟

خبری که از پاسخ طاهر نشد وَلی سرکی کشید. به سمت اتاق به راه افتاد و باز هم صدایش زد. به سمت اتاق می رفت که صدای شیر آب از سمت سرویس باعث شد بایستد. چند ضربه به در سرویس زد: طاهر...

همانجا وسط سالن ایستاده بود و حرکات پدرش را تماشا میکرد. چند لحظه طول کشید تا در باز شد و طاهر از سرویس بیرون آمد و با دیدن وَلی با خنده گفت: مرد حسابی یه آهانی... یه اوهونی. آبروم و بردی. دارم میام دیگه. تو این طبقه جز من کی هست که هی صدا میکنی؟ زبونت روی طاهر گفتن گیر کرده؟! سکته رو زدی؟! خیر سرم میخوام برم مهمونی اونقدر ور ور کردی کم مونده بود گند بزنم به لب...

نگاهش به مستانه که افتاد سکوت کرد. فکر نمیکرد مستانه هم آنجا باشد.

چشم چرخاند به سمت وَلی که هنوز همانجا ایستاده بود. نگاهش به پیشانی چین خورده ی وَلی که افتاد لبخند روی لبهایش رنگ باخت. گویا اتفاقی افتاده بود. وَلی کم پیش می آمد با این حال باشد. همیشه آرام بود. اما در حال حاضر می شد نگرانی را در صورتش دید.

وَلی کلافه سنگینی اش را از دیوار کَند و جلوی طاهر ایستاد.

طاهر دستی به یقه ی پیراهنش کشید و گفت: چته؟ چرا این شکلی شدی؟

می توانست سیب گلوی پدرش را ببیند که بالا و پایین می رفت اما گویا زبانش تکان نمیخورد تا آنچه در ذهن دارد را به زبان بیاورد.

طاهر چند لحظه همانطور نگاهش کرد و رفته رفته اخمی در چهره اش نشست و گفت: چی شده؟ چی میخوای بگی وَلی؟

وَلی نگاه دزدید: عزت خان زنگ زد.

ابروانش را بالا فرستاد: عزت خان با تو چیکار داره؟ میخواست چغلی کنه؟! عین این بچه ها دید به نتیجه نمیرسه اومده سراغ تو؟ کور خونده من هر کاری بتونم میکنم طلاق ساجده رو بگیرم. اگه آسمون به زمین بیاد نمیزارم ساجده یه روز دیگه زن اون مردک الدنگ بمونه. همون موقع هم نباید میذاشتم زنش بشه اشتباه کردم مغز خر خوردم الان اشتباهم و جبران میکنم. وَلی چی بهش گفتی؟ نباید جواب می دادی... به خودم جرات داره زنگ بزنه تا هیکلش و آسفالت کنم.

حضور مستانه را فراموش کرده بود و یک نفس حرف می زد. بی توجه به اینکه مستانه حضور دارد کلمات نامناسب را کنار هم ردیف میکرد.

وَلی دست بلند کرد: طاهر...

سکوت کرد. نفس عمیقی کشید و چشمان خیره اش را به چشمان وَلی دوخت: وَلی این تو بمیری اون تو بمیری نیست. آخرش یه کاری دست خودم و این مردک میدم با این فضولیاش... ساجده تا الانشم خیلی عذاب کشیده... از این به بعدش نمیخواد عذاب بکشه. بی شرف، فکر کرده دختره بی کس و کاره هر کار دلش میخواد میکنه. من طلاق ساجده رو نگیرم هم خودم و خلاص میکنم هم اون بی شرف و هم این عزت بی غیرت بی ناموس و ...

romangram.com | @romangram_com