#لج_و_لجبازی_به_سبک_من_و_تو_پارت_195


یک لبخند احمقانه زدم و گفتم:تونستم اذیتت کنم!

-قابلی نداشت،حالا برو من لباسامو عوض کنم

-اوکی، فعلا

-فعلا

اوف بخیر گذشت، با نهایت سرعت خودمو رسوندم به اتاق و فیلمو پلی کردم...

وای عالی بود،غش کردم از خنده!خخخ

یهو یاد بچه ها افتادم؛ محکم با دستم زدم تو پیشونیم،وای خدا اینا تا الان آشپزخونه رو به باد دادن...

دوربین رو تو کشو جاساز کردم و فقط دویدم سمت آشپزخونه...





با منظره ای که دیدم ابروهام پرید بالا، وا! مگه میشه؟آشپزخونه به طرز عجیبی تمیز بود بچه ها مرتب داشتن به کارشون می رسیدن.حتی خرابکاری های قبلش هم تمیز شده بود.با دوتا دستام چشم هام رو محکم مالیدم تا مطمئن شم خواب نیستم که با کمال تعجب فهمیدم بیدارم!

-من درست اومدم؟؟

همزمان با هم گفتن:آره!

-خوبه...

رفتم سمت قابلمه خورشت و سرشو برداشتم.

وای! عالی شده بود،رنگش داد می زد طمع خوبی داره.با شک یک قاشق از جاقاشقی نقره ای رنگ برداشتم و از قابلمه یک مقدار خورشت کشیدم و شروع کردم مزه مزه کردن...

با دهن باز به بچه ها که منتظر نگام می کردن چشم دوختم و فقط یک کلمه از دهنم خارج شد:عالیه!

مثل اونایی که تو مسابقه آشپزی شرکت کردن نفس عمیق کشیدم و بعد شکوفه خنده که رو لباشون جولان می داد.

از برنج هم خوردم که دوباره با همون واکنش قبل رو به رو شدم.

نه بابا به خودمون امیدوار شدم!

بالاخره غذا کامل آماده شد و بعد صرف ناهار و یک سینما توپ همه رو به بزور فرستادم خونشون تا پیش ننه باباشون شام بخورن!

خودمم شام خوردم و خوابی که فردای سرنوشت سازی داشت...

romangram.com | @romangram_com