#لج_و_لجبازی_به_سبک_من_و_تو_پارت_194
-بهتر از توهه که می خواستی سکتم بدی احمق.
-احمق خودتی!
دوتا دستامو گذاشتم رو بازوهاش و هولش دادم عقب...
-ببین یارو اگه می تونی تلافی کن،نه اینطوری بترسونی!
زیر لب یک چیزی مثل حیف گفت و بعد سرشو اورد بالا و رو به من ادامه داد:من فردا پرواز دارم به پاریس،دارم می رم برای همیشه.
اخ جـــون!خودبه خود نیشم باز شد و بلند گفتم :خدارو شکر
ولی یهویی دلم گرفت،من به عمه عادت کرده بودم.
-عمه هم میاد؟
-نه،اونا نمیان.بابام هم داره برمی گرده ایران من ولی میرم.
دوباره نیشم باز شد.آخ جون خونه خلوت نمیشه.
با دستی که جلوم اومد سرم رو اوردم بالا،هامان با یک لبخند نگام می کرد:دمت گرم دختر دایی خیلی خوش گذشت،امیدوارم برای آخرین بار بتونم تلافی سرت در بیارم و بعد برم.
بهش دست ندادم و با گفتن اگه می تونی از اتاق زدم بیرون،هنوز چند قدم نرفته بودم که یاد دوربین افتادم و سریع عقب گرد کردم...
با دو اومدم وارد اتاق شم که برای بار هزارم بدون ترمز گرفتن رفتم تو در!
آی خدا چرا هربار من؟!
همونطور که با دست راست بینیم رو گرفته بودم با دست چپ دستگیره رو کشیدم و وارد اتاق شدم.
هامان در حالی که تو کمد دنبال لباس می گشت و زیر لب غر غر می کرد گفت:چیه؟چرا دوباره اومدی؟
اروم دوربینو برداشتم و با یک دست گرفتم پشت سرم تو همون حالتم جواب هامانو دادم: می خواستم بهت بگم...اِ خوب...
هامان:چی؟
-ممنون بابت این مدتی که بودی!
با تعجب به سمتم برگشت و با ابروهای بالا پریده گفت:بابت؟
romangram.com | @romangram_com