#لج_و_لجبازی_به_سبک_من_و_تو_پارت_196






-رائیکا؟الو با توام ها

_بله؟

_کی میرسی؟

_نزدیکم دیگه الاناست که ماشینمو ببینی.

_اوکی،ببین...

صدای کسی که اسم رها رو تکرار می کرد باعث شد جملش رو نا تموم ول کنه و بعد یک خداحافظی کوتاه قطع کنه.

امروز برعکس دیروز یکم استرس داشتم و الان فقط سعی می کردم زودتر برسم سالن اجتماعات دانشگاه.

بالاخره تابلوی دانشگاه روئیت شد و یک نفس عمیق کشیدم که سر ساعت رسیدم.

ماشینو داخل پارکینگ دانشکده پارک کردم و بعد از برداشتن کیف مشکی بزرگم با سرعت راه افتادم سمت سالن اجتماعات،از در که وارد شدم رومینا با دیدنم دستش رو تکون داد مشخص کرد که کدوم قسمت نشستن.

بین رها ورومینا نشستم و بعد سلام به همه ی بچه ها به مسئولین چشم دوختم که با سرعت به دنبال برگذاری مراسم بودن...

چند دقیقه از رسیدنم نمی گذشت که صدای جیغ و سوت تمام سالن رو پوشید و مجبور به نگاه کردن به سمت پله های ورودی شدم.

_اووو ببین کی اینجاست!

این جمله رو ترلان گفت و بعد شروع کرد به تشویق که بقیه گروهمون هم شروع کردیم به دست زندن.

انگار این امتحان از اون چیزی که فکر می کردم برای جباری و دانشکده مهم تره؛ آریو حافظ یکی از بهترین مجری های تهران بود و حالا در مقابل تمام ما داشت از پله های سکو بالا می رفت.

سرتاسر بدنم شده بود نبض و این یک جورهایی داشت برام زمان رو کند پیش می برد.





بالاخره آریو پشت تریبون رسید و یک سلام سرزنده و شاد به همه داد.

بچه ها با اینکه استرس از صداشون مشخص بود با یک سلام هماهنگ جوابش رو دادن و اون شروع کرد به حرف زدن.

من که از حرفاش هیچی نفهمیدم و فقط منتظر بودم نتایج رو اعلام کنه.

romangram.com | @romangram_com