#لج_و_لجبازی_به_سبک_من_و_تو_پارت_188


-باش، میگم رایی...

-عمته!

-اوف، میگم رائیکا من امشب اینجا میمونم ها

شونه هام رو بالا انداختم که درد بدی تو شونم پیچید، ای مردشورت هامان که بعد یک هفته که تازه حالم بهتر شده تلافی کردی...

چیـــش، پس بگو چرا تا الان صبر کرده بود؛ می خواست بذاره حالم خوب شه تلافی کنه.ولی من مث این نیستم صبر کنم دارم برات!!!

طول راهرو رو با کلی وسواس و احتیاط طی کردم و برای جلوگیری از اتفاقات بعدی برای افراد بعدی ،شروع کردم تمیز کردن تمام راهرو و فحش دادن هامان...

بروشور احمق.

رها

با ضرب خودمو رو تخت رها انداختم که چند سانت پریدم بالا؛ ای جان تخت فنری دوست دارم!سریع پریدم رو تخت و شروع کردم به بپر بپر، اینقدر کیف میداد که کلا یاد ازمون پرید.

-هــــــــورا

-داری چیکار میکنی رها؟

با صدایی که یهویی اومد و باعث از دست دادن تعادلم شد فرود اومدم رو یک چیز نرم، چشمام بسته بود و جرات بالا اومدن نداشتم، وای منو میکشه!





اب دهنم رو قورت دادم و با گفتن:هانا منو نخور! چشم هام رو باز کردم والفرار.

با نهایت سرعت خودمو به اتاق رائی رسوندم که قبل باز کردن درتوسط من یکی دیگه در باز کرد که....آخ!

دماغم،ای زلیل شی هرکی بودی.

رائی در حالی که میخندید دستشو گذاشت رو شکمش و خم شد.بروشور!

به جای اینکه ببینه من چمه،نچ نچ نچ...

با حرص از رو زمین بلند شدم و وارد اتاق رائی شدم، اونم از خندش کم کرد و بالاخره پشت سرم اومد.

رائیکا

اخ عجب صحنه باحالی بودا! دم این دلغک گرم،حسابی خندیدم.راستی چه بلایی سر این هامان بیارم؟

romangram.com | @romangram_com