#لج_و_لجبازی_به_سبک_من_و_تو_پارت_187
هامان بلند خندید و با گفتن برو بابا در اتاقش رو بست.
اینقدر همه چیز به سرعت گذشت که نفهمیدم چی شد، حتی فرصت جواب دادن هم نداشتم.
یک نگاه سرتا سری به راهرو کوچیک که فاصله اتاق ها تا پله ها رو ایجاد می کرد انداختم؛ از اونجایی که تمام راهرو از سنگ مشکی پوشیده شده بود، هیچ چیزی مشخص نمی شد.دستگیره ای که مربوط به اتاق اتی بود رو به پایین کشیدم و وارد اتاقش شدم.
-رها؟
-چیه؟
-کجایی؟
-اتاق هانا
-باشه همون جا بمون، فقط پنجره رو باز کن که الان میام پیشت.
-باش
کف پاهام رو کاملا تمیز کردم و پنجره اتاق اترین رو باز کردم، از اونجایی که اتاق ها دو تا دوتا بودن و فاصله پنجره ها هم زیاد نبود، راحت می شد از یک اتاق بری اتاق دیگه...
پنجره رو کامل باز کردم و بعد آویزون شدن از شیارهای دیوار خودمو انداختم تو اتاق هانا.
رها:فرود افتضاح! حالا بگو ببینم چیکار کردی که هامان اینطوری تلافی کرده؟
-هیچی باو،قضیه همون شب تولد که برات تعریف کردم.
-اها،راستی رایی دارم میمیرم از استرس!
خیلی خونسرد گفتم: استرس چی؟
-ببینم تو حالت خوبه؟فردا نتایج اعلام میشه ها
-خو بشه، میگی چیکار کنم؟
رها چند قدم تومد جلو تا کنارم قرار بگیره،بعد هم دستشو گذاشت رو پیشونیم.
-تبم نداری که بگم مریضی هفته قبلت مونده
-از اون مریضی اصلا حرف نزن که تا دیروز جونم رو گرفت
romangram.com | @romangram_com