#لج_و_لجبازی_به_سبک_من_و_تو_پارت_186
سه تا
وای بیش تر استرس گرفتم!چقدر هوا گرمه، با دست چپ شروع کردم به باد زدن خودم و با دست راست دست میکشیدم تو موهام...
اینطوری نمیشه باید حتما از خونه بزنم بیرون واِلا دیونه میشم.
تند تند هرچی سر دستم اومد پوشیدم و برای تخلیه استرس سوار دوچرخم شدم! میدونستم قراره تا اونجا تیکه های پسرا رو بشنوم، ولی همینکه هوای آزاد می خورد به سرم و از استرسم کم می کرد ارزشش رو داشت.
رائیکا
لباس هایی که مامان شسته بود و پرتاب کرده بود تو اتاقم رو ،یکی یکی جمع کردم و بعد اتو کردن دوتا از مانتو هایی که افتضاح چروک بودن؛ شروع کردم به مرتب سازی خود اتاق.
این همه آرامش از من بعید بود، ولی نمی دونستم چرا کوچک ترین استرسی هم برای اعلام نتایج فردا ندارم!
در حال جمع کردن اتو بودم که زنگ خونه به صدا در اومد، این دیگه کیه؟
در بالکن رو باز کردم که باقیافه رها روبه رو شدم. یا خدا این از کجا فرار کرده؟ اونم با دوچرخه!
با دو به سمت پله ها رفتم تا ببینم چیه که با احساس یک ماده لیز توراهرو قبل از حفظ تعادلم پخش زمین شدم!
اخ این دیگه چی بود؟ با قیافه در هم بلند شدم و تا پام رو برای اولین قدم جلو بردم دوباره لیز خوردم واین بار با مخ رفتم تو دیوار...
-رائی کجایی؟
-اخ مردم رها بیا اینجا، فقط...
حرفم رو نگفته متوجه فردی شدم که به سرعت رفت تو دیوار کناریم!
بین درد کمرم که ناشی از افتادن بود، ترکیدم از خنده...
وای عالی بود!
دستگیره در رو گرفتم و این بار با احتیاط بیشتر از جام بلند شدم که دوباره صدای افتادن اومد!خیلی از این اتفاق نمی گذشت که صدای داد رها بلند شد:ای مردشور اون خری که این کارو کرده!
صدای هامان از اتاقش در حالی که قسمتی از صورتش معلوم می شد اومد: خر خودتی، من چه میدونستم تو می خوای بیای!
زرشک، علنا شمشیر رو از رو بسته!
صدای جیغ رها شد میخی رو اعصابم:مــــیــــکــــشـــمــت احمق!
romangram.com | @romangram_com