#لج_و_لجبازی_به_سبک_من_و_تو_پارت_182


-چیزی شده زندایی؟

-وای هامان، بیا ببیناین دختر چشه! من نمیدونم اینا دیشب کجا رفتن، فکر کنم این بچه سرما خورده. تبش خیلی بالاس...

زندایی از رائیکا فاصله گرفت و برای من جا باز کرد تا برم کنارش، دستم رو پیشونیش قرار دادم که سردی دستم باعث یک لرز خفیف تو تنش شد.تبش به شدت بالا بود.

-دماسنج دارین ؟

-اره، الان میارم.

زندایی سریع از اتاق خارج شد و منم دست به کار شدم، مطمئن بودم دمای بدنش به حدی بالا هست که احتمال تشنج باشه.در اتاق محکم با دیوار برخورد کرد و زندایی دماسنج رو بهم داد؛ترمومتر(دما سنج)رو ، روی پیشونی رایی قرار دادم و با دیدن دما شکم به یقین تبدیل شد.

-زندایی زودتر یک تشت اب سرد بیارین ، ممکنه تشنج کنه.

-بـ..اشه

پتو رو از روی بدنش کشیدم و نبضش رو کنترل کردم تا وقتی که اب سرد برسه...

زندایی با یک تشت اب وارد شدو کنار تخت راییکا گذاشتتش.

یکی از شال هایی که کنار تختش بود رو برداشتم و بعد خیس کردنش روی پیشونی رائی قرارش دادم و به زندایی گفتم که پاشویش بده.

از شدت هیجان و سرعت عمل ، تمام بدنم خیس عرق بود؛ سریع زپب گرم کن که یک تیشرت قهوه ای زیرش داشتم رو باز کردم و درش اوردم.

دوباره تب رائیکا رو اندازه گرفتم و شالی که روی پیشونیش بود رو گردنش قرار دادم تا از حرارت بدنش کم کنم.





حدود دوساعت بالای سرش موندم و با زندایی پاشویش دادیم و دستمال کذاشتیم رو پیشونیش تا تبش بیاد پایین...

یک نفس عمیق کشیدم و خسته کنار تخت رائیکا نشستم، اخ مردم از خستگی!

با لیوانی که جلوم قرار گذفت اروم سرم رو به بالا هدایت کردم؛ زندایی بود که با تمام خستگی که از صورتش معلوم بود برام شربت اورده بود.

-دستت درد نکنه زندایی

-خچاهش پسرم کاری نکردم، من باید به تو بگم.

-من که کاری نکردم؛ فقط یک راه حل قدیمی رو انجام دادم تا تبش فروکش کنه...

-نه هامان، رائکا سابقه تشنج داره، اگر باز تشنج می کرد ممکن بود واسش خیلی خطر ناک باشه.

romangram.com | @romangram_com