#لج_و_لجبازی_به_سبک_من_و_تو_پارت_181


اغا پس اینایی که تو رمانا می خوابن بعد یکی بغلشون میکنه میبردشون اتاقشون چین؟

سری از رو تاسف برای خودم تکون دادم و پتویی که روم بود رو تا کردم.





و بعد قرار دادنش داخل کمد دیواری قهوه ایه اتاق مامان اینا زدم بیرون، خیلی دلم می خواست برم مشهد ولی واقعا حوصله جاده و سفر رو نداشتم.

ای خــدا، چیکار کنم؟ اگر نرم و برای آزمون قبول بشم که دیگه معلوم نیست کی برگردم ایران، و اگر الان نرم و پاریس قبول نشم دانشگاهم شروع میشه و بازم نمی تونم حالا حالا ها برم...

با تیری که سرم کشید، اخم بزرگی رو پیشونیم نشوندم ودستم روی سرم قرار دادم.

اوفــــ! همیشه همینطوری بود،یا سردرد نمی گرفتم یا اگر هم سر درد میشدم جونم بالا نیومد!

چشم هام خیلی سنگین شده بود و گلو خشک شده بود، ای خدا نکنه دارم سرما می خورم؟

دیشب هم که هوا سرد بود ومنم لباسم کم.

تو اتاق رو تخت سبز پسته ایم که روتختی صورتی داشت دراز کشیدم و ساعدم رو ،روی پیشونیم قرار دادم.

هامان

گرم کن خاکستری که از اترین گرفته بودم رو پوشیدم و طبق معمول همیشه بعد یک مدت زل زدن به حیاط و خوردن صبحانه رفتم سروقت ورزش.

عادت هر صبحم بود بدون ورزش هرگز!

در حال دویدن دور حیاط بودم که صدای ناله ریزی از طبقه بالا به گوشم رسید، این دیگه چیه؟!

اترین که نیست، هانا هم که رفت پیش دایی امیر. با این حساب فقط میمونه یک نفر :رائیکا!!!

بیخیالش به من چه؟

باز شروع کردم به دویدن؛ امروز رفتار رائی واسم خیلی عجیب بود.بدون اینکه واسم خط و نشون بکشه رفت سمت تلوزیون؛ولی من که میدونم داره نقشه میکشه.

با صدای زن دایی که بلند اسم رائیکا رو صدا میزد،سرعتم رو زیاد کردم و به سمت ساختمون حرکت کردم...





زندایی کنار تخت رائیکا وایساده بود و یک دستش رو پیشونیش بود.

romangram.com | @romangram_com