#لج_و_لجبازی_به_سبک_من_و_تو_پارت_106
-زهر مار ...
+چرخیدن خوب بود؟!
-گذاشتمت تو سفینه میفهمی!!!
(بروبچ نمیدونم اسمش درسته یا نه!اون وسیله هست که خیلی تند دور خودش میچرخه اونو گفتم سفینه)
بشین بینیم باویی نثارم کرد ورفت رو تختش دراز کشید.....
از خواب که بیدار شدم،اولین چی که یادم اومد مهمونی اولین روز سال بود؛آخ جون امروز میریم خونه آقاجون اینا...سریع پریدم تو حموم ویک دوش نیم ساعته گرفتم و بعد از سشوار کردن موهام رفتم سر کمد؛خوب ،چی بپوشم؟یک شلوار کتون مشکی با یک زیرسارافونی آبی با ساروفن طرح لی پوشیدم...یک شال آبی و کفش لی...حالام بخش مورد علاقه من،کیف...دقیق برعکس رها که عاشق کشف یعنی کفش بود من عاشق کیف بودم و یکی از دیوارای کوچیک اتاقم داخلش جالباسی تهیه شده بود و تمام کیفام بهش آویزون بودن...از بچگی عشقش رو داشتم و تو هر سبک و رنگی یک دست کیف خریده بودم...از بالا تا پایین یک نگاه کردم و یک کیف لی که تقریبا تو مایه های کفشم بود برداشتم،هیچ کس تو حال نبود رفتم تو آشپزخونه که یک چیزی بردارم که نوشته رو یخچال رفت تو چشم(به دل نگیرید حالش خوب میشه!!منظورش اینکه یک ورقه بزرگ رو یخچاله!)
رو کاغذ نوشته بود:هووو دخترو...ننت حرف میزنه!!!قرار از یک روز به سه روز تغیر کرد!یک ساک واسه خودت جمع کن بیا!فدام بشی،قربونم بری،درد وبلام تو سرت...پروانه
من با این نامه مادرم واقعا حرفی واسه گفتن ندارم!!!بیخیال صبحانه شدم و رفتم اتاقم تا چمدون جمع کنم،هرچند اونجا لباس داشتم ولی از اون عزیزجون وسواسیم هیچی بعید نیست!شاید انداخته باشدشون بیرون!!!ساعت طرفای نه بود که راه افتادم سمت خونه عشقام....خونه عزیزجون اینا تو جاده چالوس بود و حدود سه ساعت باید میروندم؛در واقع یکی از دلایلی که از بچگی تا هیجده سالگی و قبل کنکور اونجا بودم همین بود...البته بماند که تو دوران مدرسه در طول هفته فقط جمعه ها خونشون بودم و تابستونا کامل لنگر مینداختم...وسطای راه رادمان زنگید،اسمش رو( بچه کوچیکه عمو )سیو کرده بودم...
-سلام ،بله؟
+سلام ،کجایی رائی؟ مردیم از بی کاری!بپاش بیا یک دست فوتبال مَشت بزنیم!!!
-آخراشم رادی جون...در ضمن،رائی هم خودتی!
ای خدا ،اینا میدونن من رو اسمم حساسم هی میگن رائی
+باش پَ زود بیا که امسال دو نفر دیگه هم به گروهمون اضافه شدن...
-بای رادی
+بای رائی...
تا اومدم یک چی بهش بگم قطع کرد،پسره خُل
romangram.com | @romangram_com