#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_97

- پونه : راستي مائده امروز كلاس داره ؟

- من : آره ! كلاسش تا الان تموم شده ... حتما برگشته خونه ...

- پونه : خوب تو اين دو ، سه روز با محيط اينجا جور شده ها !

- من : آره ... مائده از من اجتماعي تره ... زود خودشو با محيط هاي عمومي وفق مي ده !

- پونه : راستش ... مي خوام يه چيزي بهت بگم !

- من : چي ؟

- پونه : راجع به پدرامه !

بطري آب معدني رو از تو كيفم در ميارم .

- من : پدرام ؟ چي ؟

- پونه : فكر كنم داداشم عاشق شده ...

- من ( بطري رو به طرف پونه گرفتم ) : خب به سلامتي ! مي خوري ؟

- پونه : نه نمي خوام ! همين ؟ خب به سلامتي ؟ نمي خواي بدوني طرف كي هست ؟

- من : خب كيه ؟ ( بطري آب رو بالا گرفتم تا بخورم ! )

- پونه : مائده !

آب پريد تو گلوم ... داشتم خفه مي شدم ... پونه هم پشت سر هم مي كوبيد تو پشتم !

- پونه : چي شدي ؟

- من ( در حاليكه نفسم به سختي بالا مي اومد ) : بســـه ديگه ! دستت مثل گرز رستم مي مونه !

پونه از زدن دست برداشت و گفت : « ببخشيد ! »

تازه ياد حرف پونه افتادم و گفتم : « گفتي طرف كيه ؟ »


romangram.com | @romangraam