#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_98
- پونه : مائده !
- من ( با خنده ) : مائده ي ما ؟
- پونه : پ ن پ ... مگه مائده ي ديگه اي مي شناسي ؟
- من : حالا تو از كجا فهميدي برادرت عاشق خواهرم شده ؟
- پونه : از رفتارش ! يكم كه به حرفاش و كاراش دقت كني متوجه مي شي ! ... هر روز خدا از من سراغ مائده رو مي گيره ! احوالش چطوره ؟ چي كاره مي كنه ؟ ساعتاي كلاساش كيه ؟ ... اوايل فكر مي كردم از روي كنجكاويه ولي وقتي به حركات و رفتارش وقتايي كه پيش مائده است دقت كردم ديدم نه ... داداشم از دست رفت ! خيلي تغيير كرده ... !
- من : خب ، حالا از دست من چه كمكي ساخته است ؟
- پونه : راستش هنوز پدرام خبر نداره مي دونم حسش نسبت به مائده چيه ! ازت مي خوام از مائده نامحسوس بپرسي نظرش راجع به پدرام چه جوريه !
- من : باشه ولي ... مائده هنوز بچه است !
- پونه : حالا تو بپرس ! بعدش هر چي خدا خواست همون ميشه .
*****
در و باز كردم و داخل شدم . صدايي نميومد . يه سلام بلند مي كنم كه جوابي نمي شنوم . انگار كسي خونه نيست ! مي رم طبقه ي بالا . مائده رو تخت دراز كشيده و چشماش بسته است و هندزفري تو گوششه ... هندزفري رو از تو گوشش در ميارم كه چشماش و باز مي كنه .
- مائده : سلام ، كي اومدي ؟
- من : همين الان ! مامان كجاست ؟
- مائده : با زهره خانم ( همسايه ) رفتند خريد !
- من : يه چايي مي ريزي با هم بخوريم ؟
- مائده اِي به چشم !
و از اتاق ميره بيرون . لباسام و عوض مي كنم و منم ميرم پايين . تو آشپزخونه نشسته و توي فكره ! رو به روش مي شينم . انقدر غرقه تو فكر كه اصلا متوجه حضورم نميشه .
- من : مائده !
تكوني مي خوره و سرش و بلند مي كنه . ليوان چايي رو برمي دارم !
romangram.com | @romangraam