#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_96

- من : يادم نبود ... ! تازه به هر حال بايد از برنامه كلاسا مطلع مي شديم كه شديم !

رسيديم خونه و وارد شديم . مامان تو آشپزخونه بود .

- مامان : چقدر زود برگشتيد !

- من : كلاس نداشتيم !

و مائده هم شروع كرد به داستان تعريف كردن ... يه ساعتي رو مشغول خواهد بود . رفتم بالا و لباسام و عوض كردم و خودم و انداختم رو تخت . يعني آخر اين داستان چي ميشه ؟ علي ... من ... فقط خدا مي دونه !

*****

1 هفته بعد

سر كلاس نشستم و نگامو به استاد دوختم . با مداد توي دستم دارم شكلكاي درهم و برهم روي دسته ي صندلي مي كشم . اصلا حواسم به درس نيست و نمي دونم استاد داره چي ميگه ! منتظرم زودتر كلاس تموم بشه . حوصله ندارم . با خسته نباشيد استاد همه از جاشون بلند ميشن . وسايلم و جمع مي كنم .

- پونه : راحله !

- من : هوم ؟

- پونه : حواست كجاست ؟

- من : همه جا و هيچ جا !

- پونه : اينم شد جواب ؟ اينم حال و روزه واسه خودت درست كردي ؟ مي خواي با خودت چي كار كني ؟

- من : ...

- پونه : اَه ... وقتي ساكت مي شي مي خوام خفت كنم !

- من : تو به من چي كار داري ؟

- پونه : ناسلامتي من رفيق فابريكتما ... مي خوام كمكت كنم ... مياي بريم بوفه ؟ تا كلاس بعدي هنوز نيم ساعت وقت داريم !

- من : نه ! بريم تو حياط !

با هم راهي محوطه دانشگاه مي شيم .


romangram.com | @romangraam