#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_93

- پونه : سلام بر آبجي راحل ... خوبي ؟

- من : صد بار گفتم اسمم و كامل بگو ! راحل چيه ؟ خوبم تو خوبي ؟

- پونه : قربانت ... به نظرم اين استاد كريمي امروز نمياد ... پاشو بريم يه قهوه بزنيم !

- من : حالا شايد اومد !

- پونه : 5 دقيقه است دير كرده !

- من : يه چند دقيقه ديگه هم صبر كنيم ، اگه نيومد مي ريم !

10 دقيقه ديگه صبر كرديم و وقتي ديديم صبر كردن بيهوده است و استاد نمياد از كلاس خارج شديم . با هم رفتيم سمت بوفه .

- پونه : هميشه همينجور بوده ! روزاي اول تق و لقه ... استاد نمياد و بچه ها رو سر كار مي زاره ...

- من : بي خيال ! امروز تو حساب مي كني ديگه ؟

- پونه : حالا بيا بريم ... شايد كس ديگه اي حساب كرد ! مي خوام ببرمت يه جايي كه از اين حال و هوا بياي بيرون و روشن شي !

- من : اين چه طرز حرف زدنه پونه !؟

- پونه ( با خنده ) : بيا بريم ، بهت مي گم !

وارد بوفه شديم . تا وارد شديم چشمم افتاد به علي و پدرام .

- من : پونه خدا بگم چي كارت كنه ! منظورت از روشن شدن من ، علي بود ؟

- پونه : حالـــا ...

- من : كوفت و حالا ... از كجا مي دونستي اينا اينجان ؟

- پونه ( موبايلش و تو هوا تكون داد و گفت ) : از طريق راه هاي ارتباطي ...!

و حركت كرد يه سمت ميز اون دو تا ! من هي داشتم تلاش مي كردم خودم و از علي دور نگه دارم تا شايد بتونم فراموشش كنم ! حالا اگه اين پونه گذاشت !

رفتم سمت ميزشون . سلام كردم و نشستم .


romangram.com | @romangraam