#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_92
- مائده : خب يكي ، دو روز اينجوريه بيشتر مواقع كه با هميم !
- من : آره متاسفانه !
- مائده : كوفت و متاسفانه ... خيلي هم دلت بخواد !
- من : من تسليمم ... مي ذاري صبحونه بخوريم ؟
- مائده ( با نيش باز ) : بفرماييد !
صبحونه خوردم و از جام بلند شدم . رفتم بالا لباسام و پوشيدم و اومدم طبقه ي پايين ! مائده آماده بود و مامان براش قرآن نگه داشته بود و داشت از زير قرآن ردش مي كرد . بعد مائده منم از زير قرآن رد شدم و خداحافظي كرديم و ماشين و روشن كردم و حركت كرديم .
- مائده : واي راحله ! استرس دارم !
- من : استرس براي چي ؟
- مائده : براي دانشگاه ديگه ... يعني چه جوريه ؟ استادا سخت گيرن ؟ درسا چي ؟ مي تونم از پسش بر بيام ؟
- من ( با حالت كلافه ) : واي مـــائده ! تو رو خدا شروع نكن ! يعني چي چجوريه ؟ تازه استرسش كجا بود ؟
- مائده : تو اصلا منو درك نمي كني !
- من : خيلي ممنون از لطفت ! كمربندت و هم ببند ... الان پليس جريمه مي كنه !
- مائده : تند برو ! دير مي رسيما !
- من : هول بازي در نيار ... به موقع مي رسيم !
- مائده : صبر كن بابا برام يه ماشين بخره ، رانندگي رو بهت ياد مي دم !
- من : مطمئنم به روز اول نكشيده ماشين و اوراق مي كني !
رسيديم به دانشگاه و ماشين و گوشه اي پارك كردم و پياده شديم . وارد دانشگاه شديم و رفتيم روي پانل دنبال ساعات كلاسي مائده گشتيم . مائده رو راهي اولين كلاسش كردم و خودم هم راه افتادم به سمت كلاس !
وارد كلاس شدم و پونه رو پيدا كردم و كنارش نشستم .
- من : سلام
romangram.com | @romangraam