#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_87
- من ( سرم و پايين انداختم ) : حرفشم نزنيد ... كاري نكردم !
علي با لبخند نگام كرد و يه دفعه انگار چيزي يادش اومده باشه گفت : « اي واي ... اصلا حواسم نبود ... ديرت شد ! »
- من : با خونه تماس گرفتم و گفتم دير تر ميام ... شما با من كاري نداريد ؟
- علي : خودم مي رسونمت ...
- من : آخه ...
- علي : تورو خدا انقدر تعارف نكن ... فقط اگه ميشه چند لحظه صبر كن الان عاليه و عمم مي رسند . اونا بيان بالا سر بابا باشند كه اگه كاري پيش اومد انجام بدند .
- من : نه ... چه ايرادي داره ؟ ممنون ...
چند دقيقه ي بعد عاليه و عمه ي علي هم رسيدند . بعد از سلام و احوال پرسي و اينكه علي توضيح داد اتفاقي نيفتاده از بيمارستان خارج شديم . سوار شديم و علي حركت كرد .
- علي : ببخشيد ديرت شد ...
- من : خواهش مي كنم ... بالاخره پيش مياد ...
شيشه ي ماشين و پايين كشيدم و هواي بيرون و وارد ريه هام كردم .
گفتم : « بوي پاييز مي ياد ... »
شيشه ي سمت خودشو داد پايين و كمي سرش و بيرون برد و يه نفس عميق كشيد و گفت : « آره ... هوا خيلي خوبه ! چند ماه ديگه بيشتر اينجا نيستم ... دلم براي اينجا تنگ مي شه ... »
با ياد آوري اينكه علي قراره تا چند ماه ديگه بره دلم گرفت . شيشه رو بالا كشيدم . ديگه حوصله ي هواي خنكي كه نويد دهنده ي اومدن مهر بود رو نداشتم . زل زدم به خيابون شلوغ و پر رفت آمد ...
- علي : از چيزي ناراحتيد راحله خانم ؟
اينم تكليفش با خودش مشخص نيست ... يا بار مي گه راحله ، يه بار مي گه راحله خانم ...
- من : نه ... خوبم !
- علي : ولي خوب به نظر نمي آيد !
- من : شام خداحافظي كه دعوتمون مي كنيد ؟
romangram.com | @romangraam