#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_88
- علي ( با لبخند ) : اونكه صد البته ! امر ديگه ؟
- من : عرضي نيست !
علي خنديد و پاش و رو پدال گاز فشار داد و سرعتش و بيشتر كرد . همونطور كه نگامو به بيرون دوخته بودم كم كم چشمام گرم شد و خوابم برد ...
*****
- علي : راحله خانم ؟ ... خانم رادمنش ؟ ... راحله .... !
- من : هــوم ؟
- علي : هوم نه و بله .... !
چشمام و باز كردم و دور و اطرافم و نگاه كردم . تو ماشين علي بودم و جلوي در خونمون بوديم . يه نگاه به سمت چپم كردم . علي داشت با نيش باز نگام مي كرد . ايششش ... نيشتو ببند ... چي خنده داره ؟
- علي : رسيديم !
- من : بله ... دارم مي بينم ...
- علي ( با خنده ) : ببخشيد ! فكر كردم هنوز خوابيد !
- من : دستتون درد نكنه ! بفرماييد داخل !
- علي : خواهش مي كنم ... ممنون !
- من : خدانگهدار
- علي : در پناه خدا
پياده شدم و رفتم به سمت خونه . كليد انداختم و در و باز كردم . علي يه بوق زد و حركت كرد . رفتم داخل هال ... بابا و مائده رو كاناپه نشسته بودند و مامان توي آشپزخونه بود . بهشون سلام كردم و روي يكي از مبل ها ولو شدم .
- بابا : خوبي دخترم ؟
- من : ممنون بابايي ... خوبم ولي خيلي خسته ام ...
- مائده : تا حالا كجا بودي ؟
romangram.com | @romangraam