#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_85

سرعت و بيشتر كرد و مسير و عوض كرد .

- من : اتفاقي افتاده ؟

- علي : پدرم حالش بد شده ...

- من : آروم باشيد ... ان شاء الله مشكل جدي اي پيش نيومده ...

- علي : خدا كنه ...

چند دقيقه ي بعد جلوي خونه اي نگه داشت و پياده شد و سريع در و باز كرد و داخل شد . نمي دونستم چي كار كنم ... برم يا بمونم ... ممكنه به كمك نياز داشته باشند . به مادرم زنگ زدم و گفتم ممكنه ديرتر بيام و نگران نشند ... وارد خونه شدم ... يه حياط بزرگ داشت و ساختمون دو طبقه اي چند متر جلوتر قرار داشت . وارد سالن شدم . صداهايي از طبقه ي بالا مي اومد . پله ها رو بالا رفتم . در يكي از اتاقا باز بود . وارد شدم . يه آقاي پير و لاغر اندامي روي تخت خوابيده بود و علي و يه خانم ديگه كه احتمالا عمش بود تو اتاق بودند . خانمه داشت گريه مي كرد . يه سلام آروم كردم .

- علي : عمه يه زنگ بزن به اورژانس و بگو پس اين آمبولانس كي مي رسه ؟

عمش فورا از اتاق خارج شد .

- من : از من كمكي ساخته است ؟

- علي ( با استرس ) : نبضش نمي زنه ... مي توني ماساژ قلبي بدي ؟

- من : آر ... آره ...

رفتم جلو و مشغول شدم . علي هم داشت تنفس مصنوعي مي داد . نبضش برگشته بود اما ضعيف مي زد .

- عمه ي علي : مي گن ماشين فرستادن ، حتما توي ترافيك گير كرده ...

علي پدرش و از روي تخت بلند كرد و همونطور كه به سمت در مي رفت گفت : « راحله بيا دنبالم ... »

و رو به عمش گفت : « معلوم نيست آمبولانس كي برسه ... خودمون بابا رو مي بريم ! »

از خونه خارج شديم . علي جلوي ماشين ايستاد . در و براش باز كردم . پدرش و روي صندلي عقب خوابوند و خودش هم كنارش نشست .

- علي : راحله ... زود سوار شو و حركت كن ...

به تبعيت از حرفش پشت فرمون نشستم و ماشين و راه انداختم . با سرعت به سمت نزديك ترين بيمارستان مي روندم . نزديك 10 دقيقه ي بعد جلوي بيمارستان بوديم . علي پياده شد و سريع يه بلانكارد و پرستار با خودش آورد . پدرش روي بلانكارد گذاشتند و بردند . منم به دنبالشون وارد بيمارستان شدم . دكتر بالا سر پدرش بود . علي داشت فرم پر مي كرد . رفتم روي يكي از صندلي ها نشستم . چند دقيقه ي بعد علي اومد كنارم نشست . منتظر بوديم تا دكتر بياد كه گوشي علي زنگ خورد .

- علي : سلام عاليه جان !


romangram.com | @romangraam