#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_84
- من : نه ، با تاكسي مي رم .
- علي : اين چه حرفيه ؟ سوار شيد مي رسونمتون ...
- من : آخه ...
- علي ( با لبخند ) : مزاحم نيستيد ... بفرماييد
و خودش سوار شد . رفتم كه سوار بشم اما ...
- " من : حالا جلو بشينم يا عقب ؟ هر بار با ماشين علي مي اومدم عقب سوار مي شدم ...
- صداي درون : ولي اون دفعه ها صندلي جلو خالي نبود ...
- من : درست نيست جلو سوار شم ...
- صداي درون : ولي خب پشت هم درست نيست ... راننده ي شخصيت كه نيست بخواي پشت بشيني ... بهش بر مي خوره ... "
داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه كجا بشينم كه خودش در جلو رو برام باز كرد و با لبخند گفت : « سوار شيد راحله خانم ! »
خب ديگه پس بايد جلو بشينم ... سوار ماشين شدم ... دماي بدنم دوباره بالا رفته بود از اين همه نزديكي يه نفس عميق كشيدم تا به خودم مسلط بشم ... و پنجره رو باز كردم تا هواي خنك به صورتم بخوره ...
ضبط ماشين روشن بود موسيقي ملايمي در حال پخش بود . تو راه خونه بوديم كه گوشي علي زنگ خورد .
- علي : الو ؟
- ...
- علي : سلام عمه !
- ...
- علي : چي شده ؟ آروم باشيد بگيد چي شده ...
- ...
- علي : شما گريه نكنيد ... زنگ بزنيد اورژانس .. منم الان خودم و مي رسونم ( و گوشي و قطع كرد )
romangram.com | @romangraam