#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_83
- پونه : آهـــان ... پس بگو ... ميگم يه چيزي شده ... از اين ذوق كردي ؟ آره همينه ... ! خدا ، دوستم از دست رفت ...
يكي آروم زدم پشت گردنش تا ساكت شه ... استاد وارد شد و كلاس شروع شد .
*****
- پونه : پس مي خواي بموني ؟
- من : آره ديگه ... به خونه هم زنگ زدم خبر دادم دير ميام .
- پونه : ماشين آوردي ؟
- من : نه ، با تاكسي مي رم .
- پونه : به شب مي خوريا ! مواظب خودت باش !
- من : باشه ... تو هم مراقب خودت باش ... خداحافظ
- پونه : خداحافظ
به سمت كتابخونه به راه افتادم . وارد سالن شدم . ميزا تقريبا همش پر بود . يه نگاه كردم و علي رو پيدا كردم . رفتم روي صندلي رو به روش نشستم و آروم سلام كرديم .
- علي : خب كجاهارو مشكل داريد ؟
بخش هايي رو كه ايراد داشتم و بهش گفتم و اونم شروع كرد به توضيح دادن ... ريز به ريز مطلب و برام توضيح مي داد . وقتي سوالام تموم شد يه نگاه به دور و اطرافمون انداختيم ... فقط ما بوديم و دو نفر ديگه ... بقيه رفته بودند ... يه نگاه به ساعت انداختم ... 7 رو نشون مي داد . نزديك غروب بود بايد سريع حركت مي كردم .
- من : ممنون علي آقا ... واقعا دستتون درد نكنه !
- علي : خواهش مي كنم ... اميدوارم مشكلاتون كامل برطرف شده باشه ...
- من : بله ، كاملا رفع شد ... شما از خود استادم بهتر درس مي ديد ...
- علي ( با خنده ) : نه ديگه تا اين حد ... ديگه بهتره بريم ، هوا داره تاريك ميشه !
با هم از كتابخونه بيرون اومديم و از دانشگاه خارج شديم .
- علي : ماشين آورديد ؟
romangram.com | @romangraam