#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_71

دو هفته مي گذره . درسامون شروع شده . امروز جواب كنكور مائده هم اومد . قبول شده بود . تو رشته ي مورد علاقش . بهتر از اونش هم اين بود كه قرار بود هم دانشگاهي بشيم . وقتي جوابارو خوند از ذوق زياد چنان پريد تو بغلم كه كم مونده بود خفه شم . مائده هم طبق قولي كه داده بود ، بعد از ظهر همون روز 4 تايي مونو برد به يه كافي شاپ دنج و شيريني قبوليش و داد و اون روز ساعتي رو با هم خوش گذرونديم .

با پونه تو محوطه ي دانشگاه بوديم و داشتيم درس مي خونديم .

- پونه : اَه ... خسته شدم ... هر چي مي خونم تو مخم نميره ...

- من : راحته كه ... مي خواي برات توضيح بدم ؟

- پونه : نه ولش كن ! بيا با هم حرف بزنيم .

- من : خيلي خب راجع به چي ؟

و نگام و به دانشجو هايي دوختم كه هر كدوم مشغول يه كاري بودند .

- پونه : مي دونستي علي داره كاراش و جم و جور مي كنه تا چند وقت ديگه بره ؟!

سر تا پام گوش شد و به پونه نگاه كردم .

- من : نه نمي دونستم ... قرار نبود به اين زودي بره !

- پونه : اينجور كه بوش مياد مي خواد دو ترم ديگه هم پاس كنه و بعد بره ... يعني بايد بشه فروردين و ارديبهشت

- من : از كي شنيدي ؟

- پونه : از پدرام ديگه ... اينجوري كه ازش شنيدم گفت بستگي داره كاراش تا كي راست و ريس بشه ... امكانش هست رفتنش جلو بيفته يا شايدم عقب ... مي گفت مي خواد بره يه 4 ، 5 سالي رو اونجا بمونه !

- من : 4 ، 5 سال ؟ پس باباش چي ميشه ؟ راستي پدرش چي كارس ؟

- پونه : پدرش هم جراح قلب بوده ولي الان بازنشسته شده ... علي و عاليه و پدرش با عمشون كه تنهاست زندگي مي كنن .

چند لحظه هر دو ساكت شديم و بعد من پرسيدم : « بين تو و سياوش چي هست ؟ »

به وضوح هول شد و گفت : « ها ؟ من و سياوش ؟ هيچي ... چيزي بينمون نيست ! »

- من : من كه مي دونم يه چيزي هست !

- پونه : خيالاتي شدي


romangram.com | @romangraam