#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_72

- من : خيلي خب ، مي خواي چيزي نگي ، نگو

و از جام بلند شدم و به سمت كلاس حركت كردم . چند قدم بيشتر دور نشده بودم كه پونه گفت : « من و سياوش از كوچيكي با هم خيلي جور بوديم ... »

روم و برگردوندم سمتش و راه رفته رو برگشتم .

- پونه : 5 سال ازم بزرگتر بود . از كوچيكي هوام و داشت ... هر وقت سهند و پدرام اذيتم مي كردند طرفداريم و مي كرد ... 4 تايي همبازي بوديم ولي خب سياوش بيشتر مواظب من بود . شايد چون از همشون كوچكتر بودم ازم حمايت مي كرد . اين وسط سيامك ، پسر خالم كه دو سال ازم بزرگتر بود هم گاهي مي اومد خونمون و باهامون بازي مي كرد .

بهش نگاه كردم . انگار داشت تو همون دوران سر مي كرد . تو خيالات خودش غرق شده بود . ادامه داد :

- پونه : با سيامك بيشتر جور بودم چون اختلاف سنيمون كمتر بود . كم كم بزرگتر شديم . 18 سالم بود و سيامك 20 سالش و سياوش هم 23 سال . سيامك پسر بدي نبود ... يعني من اون موقع اينجور فكر مي كردم ... زيادي پي خوشگذروني بود . مي دونستم دوست دختر داره . اونم نه يكي ... نزديك 7 ، 8 تا ... چون از بچگي با هم دوست بوديم گاهي كه مي اومد خونمون ازشون بهم مي گفت ... مي گفت هر كدوم چجورين ، اسمشون چيه ، چجوري باهاشون آشنا شده ! اما يكي از اون روزا كه اومده بود خونمون بهم گفت بايد باهام حرف بزنه ! فكر مي كردم دوباره با يه نفر ديگه دوست شده و مي خواد برام تعريف كنه ! شروع كرد به حرف زدن ... از بچگي هامون گفت ، از اينكه وقتي دبيرستاني بوده يه احساس متفاوت نسبت به من داشته ! از اينكه فكر مي كرده يه احساس زود گذره اما وقتي بزرگتر شده تا همين الان عميق تر شده ... گفت عاشقم شده و مي خواد باهام ازدواج كنه ... من يه دختر 18 ساله بودم ... كسي تا به حال اينجوري باهام حرف نزده بود ... اون زمان حس هاي عجيب و نا شناخته ي زيادي داشتم ...

- پونه : بهش گفتم اگه منو دوست داشتي چرا انقدر با دوست دخترات مي گشتي ؟ گفت فكر مي كردم با گذروندن زمانم با اونا حسي كه بهت دارم و از ياد مي برم چون هنوز مطمئن نبودم كه عاشق شده باشم ، چند روز پيش با همشون به هم زدم چون مطمئن شدم دلم و به تو دادم . گفت مي خواد به مادرش بگه بيان خاستگاري ... حرفاش و باور كردم . فكر مي كردم داره حقيقت و مي گه . فكر مي كردم سيامك هر بدي اي داشته باشه دروغگو نيست . دو روز بعد خاله زنگ زد خونمون و واسه فردا شبش اجازه گرفت كه بيان براي خاستگاري ... شب همون روز توي تختم دراز كشيده بودم و داشتم به سيامك فكر مي كردم ... حس مي كردم منم اونو دوست دارم و اون نيمه ي گمشدمه ... به خودم مي گفتم اون واقعا منو دوست داره چون اگه دوست نداشت نميومد منو محرم اسرارش كنه و همه ي حرفاش و پيش من بزنه ...

يه نفس عميق كه بيشتر شبيه آه بود كشيد و ادامه داد :

- پونه : همون جور كه تو فكر سيامك بودم گوشيم زنگ خورد و روي صفحش اسم سياوش و ديدم . جواب كه دادم سياوش بدون سلام شروع كرد به حرف زدن ... گفت : « پونه يه بار به سيامك جواب مثبت ندي ! اون به درد تو نمي خوره ... » نمي دونم ماجرا رو از كجا فهميده بود ! بهش گفتم : « من بهتر از تو مي دونم كه چه جوابي بايد بدم ! » سياوش گفت : « تو رو خدا حماقت نكن ... من يه چيزي مي دونم كه دارم مي گم ... به حرفم گوش كن ... پونه به خدا من دوستت دارم ... خيلي دوستت دارم ... تو هنوز خيلي فرصت داري ... اصلا من به درك ، من هيچي ... ولي من سيامك و مي شناسم ... به خدايي كه مي پرستمش قسم اون لياقت تو رو نداره ... تو نمي شناسيش ... » پريدم وسط حرفش و گفتم : « حرفات و زدي ، حالا گوش كن ... منم سيامك و دوست دارم و مي دونم كه مي تونه منو خوشبخت كنه ... من از تو بهتر مي شناسمش ... ما از بچگي با هم بزرگ شديم ... تو هم ديگه حق نداري تو كاراي من فضولي كني ... » و تلفن و قطع كردم ... كه كاش قطع نمي كردم و به حرفاش گوش مي كردم ... كاش انقدر ساده و بچگانه رفتار نمي كردم ... كاش ...

اشك توي چشماش جمع شده بود ... بغضي كه توي گلوش بود صداش و بم تر و سنگين تر نشون مي داد :

- پونه : اون شب جواب مثبت دادم و نامزد شديم و فرداي اون روز يه صيغه ي موقت بينمون خونده شد تا راحت تر بتونيم با هم رفت و آمد داشته باشيم . از اون روز به بعد بيشتر روز و با سيامك بودم و هر جا كه مي رفتم حس مي كردم يكي سايه به سايه دنبالمه ... يه روز دم در خونه وقتي سيامك پيادم كرد و رفت سياوش و ديدم و فهميدم اونه كه هر جا مي ريم دنبالمون مياد ... باهاش كلي دعوا كردم ... سرش داد كشيدم و گفتم : « چي از زندگي من مي خواي ؟ ... چرا هر جا مي رم دنبالمي ؟ » گفت : هنوزم دير نشده ! اين صيغه موقتيه ... ميشه فسخش كرد ... گفت دوستم داره و حاضره دنيا رو به پام بريزه ... گفت سيامك مرد زندگي نيست و به دردم نمي خوره ... گفت و گفت و گفت ... اما كو گوش شنوا ؟ بهش گفتم كه ديگه نمي خوام ببينمش ...

يه شب سيامك گفت با دوستاش يه جشن كوچيك گرفتن و مي خواد منم باهاش برم . با هم رفتيم ... اولاي جشنشون خيلي معمولي و عادي بود ، مثل همه ي جشناي ديگه ... سيامك هم پيشم نشسته بود و منو به عنوان همسر خودش به خيليا معرفي كرد ... ساعت كه نزديك 12 شد يه دفعه همه چي عوض شد ... برقاي سالن خاموش شد و آهنگ خيلي گوش خراشي شروع به پخش كرد و جوونا دو تا دو تا ريختن وسط و شروع كردن به رقصيدن ... نوشيدني هايي بين مهمونا پخش شد كه مشخص بود شرابه ... همه مست كرده بودند ... از محيط اونجا ديگه مي ترسيدم ... به سيامك نگاه كردم تا بهش بگم كه از اينجا بريم ولي ... نبود ... خيلي ترسيده بودم ... بدنم سرد شده بود و دستام مي لرزيد ... دنبالش گشتم ... بالاخره ميون اون همه آدم كه وسط مي رقصيدند پيداش كردم ... با يه دختر كه سر و وضع خيلي بدي داشت مشغول رقصيدن بود ... قهقهه مي زد و تو حال خودش نبود ... رفتم پيشش و گفتم : « سيامك اينجا چه خبره ؟ قرار نبود جشن اينجوري باشه ... بيا بريم ! » صداي شل و ولش و بوي بد دهنش حال بدم و بدتر كرد ... مست بود ... گفت : « تو ديگه چي ميگي ؟ بزار به عشقمون برسيم ...تو هم برو واسه خودت خوش باش ... » و با دختره خنديدن ... از طرفي خيلي از دستش عصباني بودم و از طرفي هم لحظه به لحظه بيشتر از اون جمع مي ترسيدم ... گفتم : « سيامك ؟ چي داري ميگي ؟ من زنتم ! بيا از اينجا بريم ... بعدا با هم حرف مي زنيم ... » سيامك گفت : « اِ ... زنــمي ؟ آهــان ... پس من شوهرتم ! اومدي ازم اجازه بگيري ؟ برو خوش باش ايرادي نداره ... » و خنديد ... و جلوي چشمم با اون دختر رفتن طبقه ي دوم ساختمون ... سر جام خشكم زده بود ... حسم اون لحظه فقط تنفر بود ... از اين همه وقاحت ... از اين همه بي غيرتي ...

دستي روي شونم نشست ... با وحشت برگشتم ... پشت سرم يه پسر بود كه بهش مي خورد 21 – 22 سالش باشه ... معلوم بود مسته ... هِه ... مگه ديگه كسي هم تو اون جمع بود كه تو حال خودش باشه ... همه تا خرخره خورده بودند ... همه نفرت انگيز بودند ... پسره گفت : « افتخار ميديد بانـــو ... » سيل اشكام جاري شد ... كنارش زدم و ديگه به پشت سرم نگاه نكردم و فقط براي خلاصي از اون جمع به سمت در خروجي دويدم ... در خونه رو كه باز كردم جلوي در سياوش و ديدم كه تو چهرش نگراني بيداد مي كرد ... يه نگاه به من كرد و يه نگاه به ساختمون ... حالم و كه ديد به سمت ماشينش هدايتم كرد ...

- پونه : توي راه خونه فقط گريه مي كردم ... سياوشم با اخمي كه از روي صورتش كنار نمي رفت به رو به رو چشم دوخته بود و هيچي نمي گفت و همين سكوتش بيشتر عذابم مي داد ... با سكوتش خيلي چيزا مي گفت ... بايد سرم داد مي كشيد ... بايد سرزنشم مي كرد ... بايد مي گفت : ديدي بهت گفتم و تو گوش ندادي ؟ ولي هيچي نگفت ... جلوي در خونه پيادم كرد و همين كه وارد خونه شدم صداي لاستيكاي ماشينش نشون مي داد كه رفته ... رفتم توي اتاقم و شروع كردم به گريه كردن ... روز بعد سيامك با وقاحت تمام اومد در خونمون ... مي خواستم فقط ازش بپرسم كه چرا ؟ وقتي ازش سوال كردم با بي شرمي گفت : « نمي خواستم دختر خاله ي زيبامو از دست بدم ... من تا حالا روي هر دختري دست گذاشتم تونستم واسه خودم داشته باشمش ... ولي تو و خانوادت و مي شناختم ... واسه همين از در خاستگاري وارد شدم ... يه صيغه ي موقت هم هيچ فرقي برام نداشت ... اون شب هم اشتباهي شد ... اون شب به جاي اون دختر قرار بود تو باشي ... » همينطور با بي شرمي داشت ادامه مي داد كه يكي زدم تو صورتش ... هر چي از دهنم در اومد بارش كردم تا به خيال خودم كمي آروم شم ... چقدر راحت با احساسم بازي كرده بود ... بعد يه ماه صيغه زمانش تموم شد و خود به خود فسخ شد ... ماجرا بين من و سيامك و ... سياوش موند ... به بقيه گفتم كه با هم كنار نمي اومديم و به درد هم نمي خورديم ... اما ... اما منِ احمق تازه فهميده بودم دلم جاي ديگه گير كرده ... اما ديگه خيلي دير شده بود ... خيلي بيشتر از خيلي ... سياوش حقش نبود ... حقش نبود كه اينجوري باهاش رفتار كنم ... اون گفت و من گوش نكردم ...

پونه سكوت كرد و ديگه چيزي نگفت ...

- من : هنوزم دوسش داري ؟

پونه سرش و بلند كرد و توي چشمام نگاه كرد . يه قطره اشك از توي چشماش سر خورد و پايين چكيد ...

- پونه : فايدش چيه ؟

- من : چرا يه فرصت ديگه به هم نمي دين ؟


romangram.com | @romangraam