#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_70
- من : برام بلوتوثش كن !
بلوتوثم و روشن كردم و عكس و گرفتم .
- من : دستت درد نكنه !
دوباره رو تختم دراز كشيدم . عكس و باز كردم . پسرا نشسته بودند و من و مائده و پونه هم پشت سرشون ايستاده بوديم . پدرام و پونه سمت راست عكس بودند . پونه هم براي پدرام شاخ گذاشته بود . نگام به سمت چپ عكس افتاد . علي نشسته بود . عكس و زوم كردم . قلبم دوباره داشت به قفسه ي سينه مي كوبيد . چشمامو يه بار باز و بسته كردم و چهرش رو خوب به خاطر سپردم . عكس رو بستم و گوشي رو گذاشتم كنار تخت . من چم شده ؟ گوشي رو برداشتم و يه زنگ به پونه زدم .
- پونه : سلام راحله ... خوبي ؟ اتفاقا مي خواستم بهت زنگ بزنم .
- من : سلام ... خوبي ؟ چي كارا مي كني ؟
- پونه : هيچي بيكار و بي عار ... تو چي ؟
- من : منم وضعم مثل تو ... واسه تابستون مي خواي چي كار كني ؟
- پونه : خوش گذروني ، بخور و بخواب
- من : جدي ميگم !
- پونه : همين ! مي خواستم بهت زنگ بزنم بگم اين پدرام و علي مي خوان تو تابستون چند تا واحد بگيرن !
- من : مي خوان تابستونم درس بخونن ؟
- پونه : همين و دارم به پدرام مي گم ... ميگه زودتر تموم ميشه !
يكم فكر كردم و ديدم ما هم يه چند تا واحد جلو بيفتيم بد نيست .
- من : پونه خب بيا ما هم دو تا واحد بگيريم ... به نفعمونه !
- پونه : چي بگم ؟ روش فكر مي كنم ، خبرش و بهت مي دم . چون پس فردا آخرين مهلت ثبت نامه .
- من : باشه !
به مامان و بابا گفتم . اونا هم تشويقم كردند . پونه هم موافقتشو اعلام كرد و قرار شد بريم براي ثبت نام .
*****
romangram.com | @romangraam