#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_67

- من : برو كنار

- پسر : چرا ؟

- من : مي گم برو كنار

- پسر : اوه اوه چه خشن ! به قيافت نمياد خشن باشي عزيــزم

- من : برو به ننت بگو عزيزم مرديكه ي عوضي

- پسر : زيادي داري حرف مي زني ...

- من : برو كنار تا جيغ نزدم ...

- پسر : جيغ بزن خانمي

- من : كمك ... كمك كنيد

همينطور ميومد جلو و منم عقب مي رفتم .

- من : مي گم برو گمشو !

انقدر اومده بود جلو كه ديگه جايي نمونده بود برم عقب . سرجام ايستادم ... با همون لبخند زشت سرشو آورد جلو كه يه تف انداختم تو صورتش . با حرص صورتش و پاك كرد و يكي كوبيد تو صورتم كه يه طرف صورتم سوخت .

- پسر : خيلي باهات مهربون بودم ... الان بهت نشون مي دم .

چشمامو بستم و تو دلم خدا رو صدا زدم و شروع كردم به جيغ زدن . بعد چند ثانيه كه چشمامو باز كردم ديدم علي و اون پسره با هم درگير شدند . دور و اطرافم و نگاه كردم . چند قدم اون ور تر كنار يكي از درختا چند تا چوب بود . يكي از قطوراش و برداشتم و رفتم جلو و كوبيدم تو سر پسره . پسره كه ديگه رمقي براش نمونده بود فقط تونست از اونجا فرار كنه .

علي با نگاهي كه ازش خون مي باريد به من نگاه كرد و داد زد : « چرا انقدر خود سري ؟ هميشه بايد يه دردسري برامون درست كني ؟ »

سرمو انداختم پايين . گريم گرفته بود . حرفاش درست بود . آب نمي خوردم كه هلاك نمي شدم . سرمو بالا گرفتم . نگاهي به صورتش انداختم ، گوشه ي لبش پاره شده بود و ازش خون ميومد . كيفم و كه روي زمين افتاده بود برداشتم و يه برگ دستمال كاغذي در آوردم و به سمتش گرفتم و به لبش اشاره كردم . دستمال و گرفت و گذاشت روي لبش كه صورتش از درد جمع شد .

- علي : راه بيفت بريم !

- من : شما ...

- علي : بچه ها گفتند اومدي آب بخوري . از روي تابلو ها رسيدم به اينجا .


romangram.com | @romangraam