#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_68

- ( چقدرم كه آب خوردم ) من : معذرت مي خوام ...

- علي : ...

- من : ببخشيد !

- علي : به جاي اينكه معذرت بخواي حواستو جمع كن كاري نكني كه مجبور بشي بعدش عذر خواهي كني ... صبر مي كردي ما مي اومديم با يكي از ما مي رفتي ...

- من : فكر نمي كردم اينجوري بشه

علي يه نفس عميق با حرص كشيد .

- من : ممنون كه كمكم كردي !

با گفتن اين حرف چشمه ي اشكم جوشيد . علي از حركت ايستاد و به سمت من برگشت و با لحن آرومي گفت : « انقدر حواس پرت نباش ! حالا هم ديگه گريه نكن ... خداروشكر به خير گذشت ... راه بيفت بريم كه بچه ها منتظرمون نمي مونن و همه ي خوراكي ها رو تنها تنها مي خورنا ... »

و يه لبخند بهم زد . با ديدن لبخندش ميون اشك به لبهاي منم لبخند نشست . با هم رفتيم پيش بچه ها .

- پونه : چقدر دير كرديد ؟ پس آب من كو ؟

- من : خودمم نخوردم

- پونه : پس كجا بوديد ؟

- علي : تا بستني ها آب نشده بخوريد ديگه !

به علي با يه نگاهي تشكر آميز چشم دوختم و اونم با يه لبخند جذاب و مردونه بهم نگاه كرد . با اشتياق مشغول خوردن بستني هامون شديم . ساعت نزديكاي 5 بعد از ظهر بود كه بلند شديم تا برگرديم .

- پدرام : بدون عكس يادگاري كه نميشه !

و دوربينش و از تو كيف پونه در آورد و به زن و مردي كه ميز كناري بودند رو كرد و گفت : « آقا ببخشيد ! ميشه يه عكس از ما بگيريد ؟ »

- مرد : بله حتما !

و از جاش بلند شد و يه عكس ازمون گرفت .

- مائده : آقا اگه ميشه يكي هم با اين دوربين بگيريد !


romangram.com | @romangraam