#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_66
- پدرام : ما اگه خدا بخواد تو كار دليم ...
- مائده : دل ؟
- پدرام : آره ديگه ! همون دل و عروق و هر نوع دلي !
- مائده : آها
- پدرام : علي ، بپر برو 5 تا فالوده بستني سفارش بده تو هواي گرم مي چسبه !
- علي : مي رم ولي به حساب خودته ها ...
- پدرام : باشه بابا
علي بلند شد و از ما دور شد .
- پدرام : اَه ... يادم رفت بهش بگم چيپس و پفك و تخمه هم بگيره ... من الان بر مي گردم .
چند دقيقه گذشت . نه از پدرام خبري شد نه از علي !
- من : بچه ها ، من مي رم آب بخورم ، شما تشنتون نيست ؟
- مائده : نه من تشنم نيست .
- پونه : چرا من تشنمه ، يه ليوانم براي من بيار
- من : باشه
- پونه : زود برگرد
- من : باشه
يه نگاه كردم به ميز رو به رويي ... اون دو تا پسر خيلي وقت بود رفته بودند ... نفس راحتي كشيدم و رفتم سمت جهتي كه زده بود آب آشاميدني ... انقدر محيطش بزرگ و وسيع بود كه هر چي مي رفتي تمومي نداشت . از وقتي از جام بلند شده بودم تا الان حس مي كردم يكي داره پشت سرم مياد .
فكر كردم خيالاتي شدم ... به راه خودم ادامه دادم ولي ... اينجا كه بن بسته ... يعني من اون كسي كه اين تابلوها رو اينجا نصب كرده از صحنه ي روزگار محوش مي كنم ... اينقدر راه رفتيم آخرشم هيچي به هيچي !
برگشتم كه راه رفته رو برگردم اما ... اين يارو اينجا چي كار مي كنه . همون پسره كه روي تخت رو به رويي نشسته بود و بهم زل زده بود الان داشت با يه لبخند زشت نگام مي كرد . خواستم بهش بي توجه باشم و از كنارش رد بشم ولي جلومو گرفت ... خواستم از طرف ديگه برم بازم اومد جلوم ... خدايا ! اين مردك چي مي خواد ؟
romangram.com | @romangraam