#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_65
- پونه : ها ؟ نه بابا ... با پدرام بودم . راحله ، مائده هم با خودت بيار ...
- من : باشه بهش مي گم
- پونه : باشه ، خداحافظ
- من : خداحافظ
به دقيقه نكشيد كه زنگ اس ام اس به صدا در اومد و آدرس رستوران اومد . مائده هم قبول كرد كه بياد . از مامان و بابا اجازه گرفتيم و ساعت 12 از خونه رفتيم به سمت آدرسي كه پونه فرستاده بود . وارد رستوران شديم . رستورانش فضاي سبز بزرگي بود و محيط بازي داشت . كمي كه نگاه كرديم علي و پونه و پدرام و ديديم و به سمتشون رفتيم . بعد از اينكه سلام و احوال پرسي كرديم نشستيم .
- پدرام : اِ ... مائده خانم ، نمي دونستم شما هم قراره بياييد !
پونه با چشماي از حدقه در اومده به پدرام نگاه كرد و گفت : « مگه خودت نگفتي به راحله بگم ... »
هنوز جملش تموم نشده بود كه پدرام گفت : « اِ ... حالا بگذريم ... خوش اومديد ، خوشحالمون كرديد ! »
- مائده : ممنون
- من : شما كي اومديد ؟
- پونه : ما هم تازه رسيديم
به علي نگاه كردم . تيپش خيلي قشنگ بود . يه تيشرت اسپرت پوشيده بود با شلوار مشكي . يه ته ريشم به چهرش خودنمايي مي كرد . اين ته ريش خيلي جذاب ترش كرده بود . قلبم داشت تند تند مي زد جوري كه ضربانش و از روي لباسم هم حس مي كردم . نگامو ازش گرفتم و به اطراف دوختم . محيط قشنگي داشت . همين جور كه داشتم به اطراف نگاه مي كردم چشمم خورد به ميز رو به رويي كه روش دو تا پسر نشسته بودند . از سر و وضعشون پيدا بود آدماي درستي نيستند . موهاي سيخ سيخي داشتند . ايششش ، ابروهاشونو هم كه برداشتن . خجالت هم نمي كشن . لباس بچگيهاشونو پوشيدند كه انقدر تنگه ؟ چه عكساي مزخرفي هم روي لباساشونه ... يكيشون داشت قليون مي كشيد و اون يكي هم ... چشماي هيزتو درويش كن ! زل زده بود به من ... بتركي راحله ... از اون موقع تا حالا داري قيافه هاشونو بر انداز مي كني ... نگامو برگردوندم سمت ديگه ! اما هنوز حس مي كردم كه داره به من نگاه مي كنه ...
غذامون و كه آوردند مشغول خوردن شديم . حس خوبي به اين دو تا كه رو به روي ما هستند ندارم .
علي با اخمي كه روي صورتش بود رو به من گفت : « پاشيد جاتونو با من عوض كنيد . »
واااي ! دمت گرم علي آقا ... غذا داشت كوفتم مي شد . جامو با علي عوض كردم و يه تشكر زير لب ازش كردم . بعد ناهار شروع كرديم به صحبت كردن .
- پدرام : خب مائده خانم ، دوست داريد در آينده چي كاره شيد ؟
- مائده : پزشك مغز و اعصاب
- پدرام : جدي ؟ چقدر خوب
- مائده : شما چي مي خونيد ؟
romangram.com | @romangraam