#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_244


- من : تولدت مبارك عزيزم !

خم شد و پيشونيمو بوسيد و بعد دو تايي به سمت جمع برگشتيم .

بعد از كمي گَپ زدن ، نوبت به كيك رسيد ... همه دست زدن و من كيك رو آوردم ! روش عدد 32 بود ... كيك رو جلوي فرهاد گذاشتم ... به كنار دستش اشاره كرد ... كنارش نشستم ... همه مشغول خوندن تولدت مبارك بودند ... آروم در گوش فرهاد گفتم : « آرزو كن ! »

فرهاد چشماش رو بست و لبخندي رو لبش نقش بست و شمع رو فوت كرد ... كيك رو بريد و همه براش دست زدن ... كيك رو به آشپزخونه بردم و مشغول تقسيمش شدم ... بعد از پذيرايي نوبت به كادو ها رسيد ... همه ي كادو ها باز شدند ...

- مائده : پس كادوي تو كو راحله ؟

- من : من كادومو بعدا مي دم !

- پونه : اِ ... قبول نيست !!

- فرهاد ( با لبخند ) : خيلي هم قبوله ! ( و به من چشمكي زد )

شب خيلي خوبي بود ... مخصوصا اينكه متوجه نگاه هاي معني دار علي به محدثه شدم ... فكر كنم حسي بينشون در حال شكل گيريه ... خيلي خوشحال بودم ... بعد صرف شام ، مهمونا كم كم رفتند و خونه خالي شد ... من موندم و فرهاد ! مشغول جمع كردن ظرف ها بودم كه دست فرهاد از پشت دورم حلقه شد و صداش رو از پشت شنيدم : « نمي خواي كادوي منو بدي ؟! »

لبخند خبيثي زدم و گفتم : « كدوم كادو ؟ مرد گنده مگه كادو مي خواد ؟! »

- فرهاد : اِاِاِاِ ؟؟!!

- من : بلـــه !!

من و برگردوند و لباش و گذاشت رو لبام ... چند لحظه بعد گفت : « حالا مي دي يا نه ؟! »

- من ( با خنده ) : مي خواي به زور بگيري ؟!

- فرهاد : كادومو بده !!!

- من : مرد گنده ي لوس !!

- فرهاد : اذيت سر شبت رو يادم نرفته ها ...

خودمو به اون راه زدم : « ها ؟ كدوم اذيت ؟! »

- فرهاد ( با چشماي ريز شده ) : كه يادت نمياد ؟!

romangram.com | @romangraam