#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_245


- من : اممم ... نــــه !!!

- فرهاد : كه اينطور !

شروع كرد به قلقلك كردنم و گفت : « كادومو مي دي يا نه ؟! »

همونطور كه داشتم از خنده مي مردم با صدايي كه در اثر خنده بريده بريده شده بود گفتم : « تو ... رو ... خدا ... فر ... هــاد ... مي ... دم ... نكن !! »

دست از قلقلك كردنم برداشت و با لبخند خبيثي گفت : « حالا شد !! كجاست ؟! »

قيافش خيلي با نمك شده بود ... در حاليكه از شدت خنده ، نفس كم آورده بودم ، گفتم : « توي اتاقمون ، توي كشوي ميز آرايشم ! »

فرهاد تو چشمام نگاه كرد و گفت : « كلك كه نمي زني ؟! »

- من ( با خنده ) : نـــه !! برو ببين !!

فرهاد مثل بچه ها با ذوق به سمت اتاقمون رفت ... قلبم تو سينه تند تند مي زد ... خودم رو مشغول شستن ظرف ها كردم كه صداي قدم هاي فرهاد رو از پشت سرم شنيدم ... تپش قلبم بيشتر شد ... سر جام بي حركت ايستاده بودم !

با صداي خيلي آرومي گفت : « اين ... اين حقيقت داره ؟! اين ... راسته راحله ؟! »

برگشتم سمتش ... درخشش چشماي مشكيش از هميشه بيشتر بود ... عاشق چشماي فرهاد بودم ...

- من ( با لبخند ) : بابا شدنت مبارك !

منو بغل كرد و دور خودش چرخوند ... جيغ زدم : « فرهــ ـــاد !! بزارم پايين ... سرم گيج ميره !! »

منو پايين گذاشت و شروع كرد به بوسيدنم ... چند لحظه بعد سرش رو ازم دور كرد و گفت : « مي دوني امشب چي آرزو كردم ؟! »

- من : چي ؟!

- فرهاد : از خدا خواستم يه فرزند از وجود من و تو بهمون هديه كنه ! چقدر زود دعام مستجاب شد ...

با حيرت به فرهاد نگاه مي كردم و توي بزرگي خدا مونده بودم ...

فرهاد با لبخند عميقي گفت : « به دلم افتاده بچه امون دختره ! ... دوست دارم اسمشو بذاريم هديه ... هديه ي شب تولدم ، خبر حضورش بود ... هديه اي از جانب خدا به ما ! موافقي ؟! »

لبخند عميقي رو لب من هم نشست و گفتم : « اوهوم ... اسم خيلي قشنگيه ... هديه ! »

romangram.com | @romangraam