#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_243
- من : مرغ ، لوبيا چيتي ، ماست ، پودر لباس شويي ، تخم مرغ ، رب ، كره ، ماكاروني ، سفيد كننده ، رشته سوپي ، عدس ...
- فرهاد : چه خبره راحله ؟
- من : مگه چيه ؟
- فرهاد : يعني هيچكدوم اينا رو نداريم ؟ پس تو خونه چي داريم ؟
- من : آها ... آبليمو هم بگير ... با كرم ضد آفتاب !!!!
- فرهاد : دست شما درد نكنه !
- من : خواهش مي كنم ... بدون اينا برنگردي خونه ! يه قلمش هم جا نمي اندازي ها ...
- فرهاد : راحـــله ؟
- من : جونـــم ؟؟
- فرهاد : به خدا حسش نيست ... فردا مي گيرم !
- من : فرهاد ! كلش رو بخر ! يادت نره !
- فرهاد : راحلـــــه !!
- من : مي بينمت عزيزم ! ( و تلفن و قطع كردم )
تو دلم كلي بد و بيراه به خودم گفتم و قربون صدقه ي فرهاد رفتم ... گناه داشت ... خسته بود طفلك ... لبخند خبيثي زدم ... ولي چه ميشه كرد ؟! ... مطمئن بودم همه رو مي گيره ! اينجوري تا ساعت 7 مشغوله ! حالا اين ليست رو از كجا رديف كردم خدا داند !!
كيكي كه سفارش داده بودم ، رسيد ... رفتم توي آشپزخونه و يه سر به غذاها زدم ... دو نوع غذا و دو نوع دسر آماده كرده بودم ... همه چيز حاضر بود ... رفتم تو اتاقمون و لباسام رو پوشيدم ... يه كت و دامن شيري رنگ با شال ساتن هم رنگش !
مهمونا يكي يكي پيداشون شد ... خونه پر شده بود از مهمون ... همه اومده بودند ... فقط جاي اصل كاري خالي بود ! ساعت 7 و ريع بود ... پدرام پايين داشت كشيك مي داد ... يهو وارد خونه شد و گفت : « اومد اومد !! »
برق ها رو خاموش كرديم ... دل تو دلم نبود ...
- فرهاد : راحله ؟ خانومم ؟! بيا اينا رو از دستم بگير ، دستم افتاد ... چرا برقا خاموشه ؟!
يهو برقا رو روشن كرديم و شروع كرديم به خوندن آهنگ تولدت مبارك !! فرهاد اول با تعجب بهمون نگاه مي كرد ... معلوم بود كه يادش نيست ... تو چند روز اخير سرش خيلي شلوغ بود ... آخِـــي ... عزيـــزم !! از چهرش خستگي مي باريد ... خدا منو نبخشه ! چقدر اذيتش كردم ! رفتم جلو و كيسه هاي خريد رو از دستش گرفتم ... با خنده گفت : « همه اش رو خريدم ! »
romangram.com | @romangraam